پژوهشكده تحقيقات اسلامى
33
سرداران صدر اسلام (فارسى)
هان اى مردم ! من از پذيرفتن خلافت اكراه داشتم ، اما شما با اصرار خواستيد كه امورتان را به من واگذار كنيد ، بدانيد كه من منافعى جز منافع شما نخواهم داشت جز اينكه من كليددار خزاين شمايم ؛ بدانيد كه من حق برداشتن حتى يك درهم بيش از شما را ندارم . با اين حال آيا به خلافت من راضى هستيد ؟ همه از هر سو فرياد برآوردند : آرى ، آرى ، راضى هستيم . آن گاه على ( ع ) دستهايش را به سوى آسمان بلند كرد و گفت : « خدايا تو گواه باش . » اين را گفت و از منبر فرود آمد . درگيرى با طلحه و زبير اشتر رو به طلحه كرد و به او گفت : « برخيز و بيعت كن . » طلحه خود را كنار مىكشيد و در بيعت كردن سستى مىكرد . اشتر شمشيرش را كشيد و به او گفت : « به خدا سوگند بايد بيعت كنى يا بااين شمشيرميان چشمانت رامىشكافم . » طلحه پيش رفت ، در حالى كه غرولند كنان مىگفت : « گريزى از بيعت نيست . » آن گاه بيعت كرد . سپس اشتر رو به زبير كرد و گفت : « برخيز و بيعت كن ، به خدا سوگند هر كه بخواهد امر خلافت را بازيچهء طمعورزيهاى خود كند با اين شمشير قطعهقطعهاش مىكنم . » زبير نيز بار ديگر بيعت كرد . آنگاه على ( ع ) رو به عبداللَّه بن عمر كرد و به او گفت : « بيعت كن » . عبداللَّه پاسخ داد : « تا همه بيعت نكنند ، من بيعت نخواهم كرد . »