پژوهشكده تحقيقات اسلامى

23

سرداران صدر اسلام (فارسى)

معاويه خشمگين از جايش برخاست و آنان را ترك گفت . روز بعد بار ديگر معاويه به ديدنشان رفت و اين بار نيز تمام تلاش خود را به كار برد تا شايد ايشان را وادار سازد كه از گذشتهء خود باز گردند ، ولى اشتر و يارانش در گفتگو با معاويه خشمناك شده و همگى بر وى هجوم بردند و سر و ريشش را گرفتند و او را بشدت بر زمين كوفتند . معاويه ايشان را ترك كرد و همان دم نامه‌اى به عثمان نوشت كه : « اما بعد ، تو گروهى را نزد من فرستاده‌اى كه از زبان شياطين سخن مىگويند . آنها عقايد و انديشه‌هاى خود را در پوششى از قرآن براى مردم بيان مىكنند و حقايق را بر مردم شبهه‌ناك مىسازند . آنها بسيارى از مردم كوفه را فريب داده‌اند و من ايمن از آن نيستم كه اگر اين گروه در ميان مردم شام باشند ، آنان را نيز با جادوى خود فريب ندهند . آنان را به شهر خودشان بازگردان كه بهتر است اقامتگاه ايشان در همانجا باشد كه نفاق‌افكنى آنان از آنجا آغاز شده است . » عثمان با درخواست معاويه موافقت كرد و اجازه داد كه آنها به كوفه بازگردند . وقتى اشتر و يارانش به كوفه رسيدند ، نسبت به پيش از تبعيد به شام ، آتشين‌تر و پرخاشگرتر بودند . سعيد ( والى كوفه ) از آنان به عثمان شكايت كرد . او در پاسخ از سعيد خواست كه ايشان را نزد عبدالرحمن‌بن‌خالد به شهر « حمص » روانه كند . عثمان نامه‌اى به اين مضمون به اشتر و يارانش نوشت : « اما بعد ، من فرمان رفتن شما به حمص را صادر كردم . وقتى نامهء من به شما رسيد به آن سو حركت كنيد ، چون شما براى اسلام و مسلمانان چيزى جز شرّ نمىخواهيد . » وقتى اشتر نامهء عثمان را خواند دستهايش را به سوى آسمان بلند كرد و گفت : « خداوندا ! هر يك از ما را كه به مردم بدانديشتر و گناهكارتر است هر چه زودتر كيفر كن . » آن گاه به همراه همرزمان خود از كوفه خارج شدند و راه حمص پيش گرفتند تا به اين شهر رسيدند . عبدالرحمن ( فرماندارِ شهر ) با خشونت تمام