پژوهشكده تحقيقات اسلامى
98
عاشورا شناسى (فارسى)
القصّه ، چون قرّة به نزد آن حضرت رسيد ، سلام كرد و رسالت عمر تبليغ نمود . آن حضرت فرمود : مرا خود عزيمت كوفه نبود ، لكن معارف و اماثل كوفه به من نامه نوشتند و مرا بخواندند تا به من اقتدا كنند و بيعت نمايند و در اين معنى جهدها كردند و مبالغتها نمودند . من ناچار سخن ايشان باور داشتم و بر قول ايشان اعتماد كرده از مكّه به اين جانب آمدم . امروز چون حال نوع ديگر است و از آن سخنها كه گفتند پشيمان شدهاند و نقض عهد روا مىدارند و قدوم مرا اكراه دارند ، باز گردم و به مكّه شوم . جواب رسالت تو اين است . همچنين كه شنيدى با عمر بگوى . قرّه گفت : چنين كنم و منّت دارم . چون قرّه بازگشت ، حبيب بن مظاهر او را گفت : من هميشه تو را نيكو اعتقاد و دوستدار اهل بيت مصطفى ( ص ) ديدهام . اكنون مرا عجب مىآيد كه چرا با اين گروه فسقهء فجرهء دشمن خدا و رسول او موافقت كرده اينجا آمدهاى . اگر اعتقاد بدل نكردهاى ، بازگرد و در خدمت اميرالمؤمنين حسين ( ع ) آى تا سعادت ابدى يا بى و فرداى قيامت از شفاعت جدّ او مصطفى ( ص ) كامياب گردى . قرّه گفت : نيكو مىگويى ، نعوذ باللَّه كه من اعتقاد بدل كنم و نقصانى به دوستى اهل بيت پيغمبر ( ص ) . چون اين ساعت مرا به رسالت فرستادهاند . باز بايد گشت و جوابى كه شنيدهام باز بايد گفت و بعد از آن انديشه كنم ؛ باشد كه به نزد شما توانم آمد . در جمله قرّه بازگشت و كلماتى كه اميرالمؤمنين حسين ( رضى ) گفته بود به عمر بازگفت . عمر گفت : لله الحمد ، باشد كه از استاد غيب لطيفه زايد كه حسين بن على ( ع ) بازگردد تا مرا از اين هلاك خلاص باشد ؛ چه ، ما را با او جنگ نبايد كرد . پس ، نامهاى نوشت به عبيداللَّه زياد بر اين منوال : « بسم الله الرحمن الرحيم . الى امير عبيداللَّه زياد من عمر سعد . امّا بعد ، بداند كه مثال او را به امتثال تلقّى نمودم و بر حَسَب اشارهء شما در برابر حسين بن على ( ع ) فرود آمدم و كس به نزد او فرستادم كه از چه سبب از مكّه بيرون آمده و در اين صحرا منزل ساخته است . جواب فرستاد كه اهل كوفه نامهها نوشتند و رسولان معتبر و مردمان بزرگ به نزد من فرستادند و التماس كردند تا به نزد ايشان آيم تا با من بيعت كنند . آمدن من به