پژوهشكده تحقيقات اسلامى
97
عاشورا شناسى (فارسى)
نزديك حسين بن على ( ع ) شو و از او بپرس كه چرا از مكّه كه حرم امن و امان است ، بيرون آمدى و در اين صحراى كربلا منزل ساختى ؟ عروة گفت : اى امير ، ميان من و حسين بن على ( ع ) در اين وقتها مكاتبتى بوده و هر نوع كلمات در معنى دوستى نوشتهام و چون به وفا مقرون نشد ، اين ساعت شرم دارم كه پيش او روم . عمر گفت : تو را معاف داشتم . پس ، شخصى [ را ] ، كه او را كثير بن عبداللَّه الشّعبى گفتندى و مردى دلير و مردانه بود ، گفت : نزد حسين ( ع ) رو و از او بپرس كه به چه موجب مقام مكّه كه حرم امن است گذاشته ، به زمين كربلا آمدهاى ؟ مراد تو چيست و چه غرض دارى كه اينجا منزل ساختهاى ؟ شعبى ملعون كه دشمن خاندان رسول خدا ( ص ) بود گفت : چنين كنم . پس ، برخاست و به سوى خيام آن حضرت روان شد . چون نزديك رسيد ، ابوثمامة الصاعدى او را بديد . به نزد اميرالمؤمنين حسين ( ع ) آمد و گفت : يا اباعبداللَّه ، جان من فداى تو باد . دشمنترين اهل زمين به خاندان مصطفى ( ص ) و بدترين خلايق روى زمين مىآيد . اميرالمؤمنين حسين ( ع ) بر پاخاست و درو نگريست . ابوثمامه او را گفت : شمشير بنه و پيشتر رو و سخنى كه دارى بگوى . شعبى گفت : من رسولم و پيغامى دارم ، اگر بشنوند بگويم ، شمشير از خود جدا نكنم . ابوثمامه گفت : شمشير به من ده تا نگاه دارم . چون تبليغ رسالت كردى و مراجعت نمودى ، به تو باز دهم . گفت : دست هيچ كس به شمشير من نرسد و به كسى ندهم . ابوثمامه گفت : هم اينجا بايست و سخنى كه دارى به اميرالمؤمنين حسين ( ع ) بگوى . شعبى گفت : چنين نكنم . و به خشم بازگشت و پيش عمر شد و گفت : ايشان نمىگذارند مرا كه به نزد حسين ( ع ) روم و سخنى كه دارم بازگويم . عمر سعد ، قرة بن قيس الحنظلى را بخواند و او را به نزد اميرالمؤمنين حسين ( ع ) فرستاد . چون نزديك رسيد و اميرالمؤمنين حسين ( ع ) او را بديد ، به اصحاب خويش فرمود : شما او را مىشناسيد ؟ حبيب بن مظاهر الاسدى گفت : او را شناسم يابن رسول اللَّه . او مردى است از بنى تميم . او مردى نيكو اعتقاد است و من در حساب نداشتم كه با اين جماعت باشد .