پژوهشكده تحقيقات اسلامى

106

عاشورا شناسى (فارسى)

پس ، مسلم بن عوسجه بر پاى خواست و گفت : « يابن رسول الله ، آنگاه چگونه باشد كه ما اينجا تو را بگذاريم و خوشامد خويش گيريم ؟ در جهان از ما لئيم‌تر هيچ كس نباشد اگر چنين كنيم . پناه مىبرم به خدا از اين كه فرمودى از ركاب همايون تو دورى كنيم . جان من فداى تو باد ، تا نفس مىتوانيم زد در حضور تو با دشمنان مىكوشيم و جنگ مىكنيم تا نيزه‌هاى ما خرد شود و شمشيرهاى ما بشكند . واللَّه كه اگر هيچ سلاح نداشته باشيم ، چندانكه توانيم و طاقت باشد با ايشان جنگ مىكنيم . تا در تن رمقى باشد در تحصيل رضاى تو مىكوشيم تا جان در خدمت تو بدهيم ان شاء اللَّه . » ديگر اصحاب و ياران و اهل بيت اين كلمات بگفتند و هم بر اين جمله فصول بر زبان راندند تا نوبت به بُرير بن خضير الهمدانى رسيد - كه او از جملهء عبّاد و زهّاد بود كه روز روزه داشتى و شب همه شب نماز گزاردى - برپاخاست و گفت : « اى [ نوادهء ] رسول خدا ، اى نور ديدهء فاطمهء زهرا ، اى قرّة العين على مرتضى ( ع ) ، اى برادر حسن مجتبى ( ع ) ، در اين كار به تعجب فرو مانده‌ام و هرچند مىانديشم هيچ تدبيرى نمىبينم . در خاطر من مىآيد كه بروم و عمر سعد را ببينم و او را نصيحتى بكنم ، باشد كه پنبهء غفلت از گوش او بكشم تا نصيحت من قبول كند . تو را اين مصلحت قبول مىآيد و اجازت مىفرمايى ؟ » آن حضرت فرمود : آنچه صلاح و صواب دانى ، مىكن . پس ، برير روى به لشكرگاه عمر سعد نهاد . چون بدانجا رسيد ، عمر را خبر فرستاد و رخصت طلبيد . چون داخل خيمه شد ، عمر سعد را در خيمه نشسته ديد . برير در رفت و سلام نكرد و بنشست . عمر در خشم شد و گفت : آخر نه من مسلمانم و خدا و رسول را مىشناسم ؟ چرا بر من سلام نكردى ؟ برير گفت : اگر تو مسلمان بودى و بر خدا و رسول او ايمان داشتى ، با فرزندان و اهل بيت او جنگ نكردى و آب از ايشان باز نداشتى ، اى عمر ، تو دعوى مسلمانى مىكنى و به محمّد مصطفى ( ص ) دشمنى مىنمايى . اين چه دين و آيين است كه تو دارى ؟ آب فرات در مقابل حسين بن على ( ع ) و فرزندان و اهل بيت او مىدرخشد و ايشان صفاى اين آب مىبينند ، لكن اطفال كوچك او از تشنگى هلاك مىشوند و لشكر تو و سگان تو و سگان و وحش و طير از