حكيم ابوالقاسم فردوسى

58

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

داشت ، اما موهايش همه سپيد بود . مادرش چون او را بدان گونه ديد سخت غمين و دل افسرده شد ، و هيچ كس را جرأت آن نبود كه خبر به دنيا آمدن چنان فرزندى را به سام دهد . سرانجام دايه نزد سام رفت و به او گفت : پس پردهء تو در اى نامجوى * يكى پور پاك آمد از ماهروى تنش نقرهء سيم و رخ چون بهشت * برو بر نبينى يك اندام زشت از آهو همان كش سپيدست موى * چنين بود بخش تو اى نامجوى سام به ديدن طفل شتافت ، و چون وى را بدان گونه ديد از اندوه دست بر آسمان برآورد . ناليد و زاريد و گفت : از اين ننگ بگذارم ايران زمين * نخواهم بر اين بوم و بر آفرين آن گاه دستور داد كودك شيرخوار را بر كوه نهند تا تباه و نابود شود . سيمرغ كه در طلب روزى بچگانش به پرواز درآمده بود اتفاق را به آن كوه رسيد . كودك عريان و گريان را به چنگ گرفت و به البرز كوه برد تا طعمهء بچگانش كند . يزدان پاك طفل بينوا را نگهبان بود . از اين رو چون بچگان سيمرغ به آن بچه كه از گرسنگى مىگريست نگريستند بر او مهر آوردند ، و كودك همدم و هم خوراك آنها شد . سالها گذشت و طفل ناتوان نوباوه‌اى برومند شد . خواب ديدن سام از چگونگى كار پسر شبى سام به خواب ديد كه مردى سوار كار او را به باليدن آن كودك مژده داد . چون بيدار شد موبدان را احضار كرد و خوابش را براى آنان گفت . يكى از موبدان گفت : كه بر سنگ و بر خاك شير و پلنگ * چه ماهى به دريا درون با نهنگ همه بچه را پروراننده‌اند * ستايش به يزدان رساننده‌اند تو پيمان نيكى دهش بشكنى * چنان بىگنه بچه را بفگنى بايد از اين ناسپاسى كه كرده‌اى به درگاه پاك يزدان پوزش