حكيم ابوالقاسم فردوسى
59
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
بخواهى . اتفاق را شب ديگر باز به خواب ديد جوانى خوبروى كه پشت سرش سپاهى گران ، سوى چپش موبدى پرهيزگار و مستور ، و در جانب راستش خردمند مردى بود ، بر او ظاهر شد . يكى از آن دو مرد بر او نهيب زد و گفت : كه اى مرد بىباك ناپاك راى * دل و ديده شسته ز شرم خداى گر آهوست بر مرد موى سپيد * ترا ريش و سر گشت چون خنگ بيد پسر گر به نزديك تو بود خوار * كنون هست پروردهء كردگار به اين خواب پر نهيب بيدار شد ، و بامدادان در طلب شيرخوار طفلى كه بر كوه نهاده بودند شتافت . چون به آنجا رسيد كوهى ديد بلند كه سر اندر ثريا كشيده بود . چندان كه كوشيد بر آن بالا رود ، نتوانست . بر ناتوانى خويش غمين شد . از سرِ درد روى بر زمين نهاد . يزدان پاك را نيايش كرد و از اين بر شدن بنده را دست گير * مر اين پُر گنه را تو اندر پذير سيمرغ ناله و زارى سام را شنيد و به نوجوان گفت : پدرت به جستجويت آمده و گاه آن است كه ترا در كنار او نهم . پسر سام گفت چنين مىنمايد كه از بودن من در اين جا سير و دلگير شدهاى و گرنه جايگاه تو در نظرم برتر و زيبندهتر از تخت و پرتوِ زيب كلاه من است . سيمرغ گفت يكى از پرهايم را به تو مىدهم اگر سختىاى پيشت آمد كمى از آن را در آتش بينداز بىدرنگ پيشت مىآيم ، و پيش از آن كه آزارى به تو رسد به اين جا باز مىآورم . چون دل جوان به اين نويد آرام شد سيمرغ او را با چنگ از زمين برداشت و برابر پدرش بر زمين نهاد . سام سيمرغ را آفرين گفت آن گاه سراپاى كودك همى بنگريد * همى تاج و تخت كيى را سزيد دل سام شد چون بهشت برين * بر آن پاك فرزند كرد آفرين