حكيم ابوالقاسم فردوسى

49

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

مىگفتند : راستى را اين جوان سزاوار شاهنشهى است ، و برادرانش را مهترى و سرورى نزيبد . سلم از توجه سپاهيانش به ايرج سخت به خشم آمد ، دلش پر خون و ابروانش پر چين شد و به تور گفت : در طول مدتى كه سپاهيان ما دو برادر ، از پيشباز ايرج باز مىگشتند چشم و دلشان همه سوى او بود ، و دمى ديده از او برنمىگرفتند ، و اگر زمانى در اين جا درنگ كند جز او سر به كس فرود نمىآورند ، و وى را به شاهى بر مىگزينند و اگر بيخ او نگسلانى ز جاى * ز تخت بلندت كشد زير پاى كشته شدن ايرج به دست برادران سلم و تور همهء شب از انديشه‌هاى بد و خشم بسيار خواب به چشمشان نيامد . چون صبح دميد ايرج خندان و گشاده‌رو پيش ايشان رفت . سلم و تور كه دل از مهر و شرم پرداخته بودند به درشتى و پرخاشگرى او را گفتند : اگر تو كهترى چرا به جاى ما كلاه مهى بر سر نهادى . فريدون ترا شاه ايران و خداوند گنج زر و ديهيم كرد ، و ما را كه به سال و خرد از تو برتريم توران و چين و روم و خاور داد نه تاج كيان مانم اكنون نه گاه * نه نام بزرگى نه ايران سپاه ايرج چون از برادران اين سخنان تند و تلخ شنيد به آرامى و نرمى گفت : من ايران نخواهم نه خاور نه چين * نه شاهى نه گسترده روى زمين بزرگى كه فرجام او تيرگى است * بر آن مهترى بر ببايد گريست مر به پادشاهى دلبستگى نيست از آن كه مىدانم اگر به بلندى از آسمان بگذرم سرانجام خشت بالين من است . چون شما بر تخت و تاج من چشم دوخته‌ايد من دل از آنها بر مىكَنم ، و كلاه و نگين پادشاهى به شما مىسپارم . بنا بر اين دل خود را رنجه مداريد . در سرِ من آز و گردن فرازى نيست و دوستدارى و بندگى شما را از گاه و ديهيمى كه جوياى آنيد خوشتر مىدارم .