حكيم ابوالقاسم فردوسى

50

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

جوابهاى گرم و مهرانگيز ايرج در دل آن دو ديوخوى كينه توز اثر نكرد . تور از سرِ خشم و كين از جاى جست و كرسى زرى را كه بر آن نشسته بود از جا ربود و بزد بر سر خسرو تاج دار * از او خواست ايرج به جان زينهار رو به او كرد و گفت : از يزدان پاك بيم نمىكنى و از پدرمان شرم نمىدارى ؟ مرا مكش كه روزگار بر تو نمىبخشايد و سهمگين تر از آنچه بر من كنى انتقام مىستاند . به خون برادر چه بندى كمر * چه سوزى دل پير گشته پدر جهان خواستى ، يافتى ، خون مريز * مكن با جهاندار يزدان ستيز مهرجويى ايرج در دل تور كارگر نشد . آن ديو خوى بدآرام ، با خنجر زهرآلود پهلوى ايرج نامور را دريد از آن پس سرش را از تن جدا كرد . چون آن دو بد كنش ددمنش از آن كار زشت پرداختند يكى راه روم در پيش گرفت و ديگرى به توران رفت . آگاهى يافتن فريدون از كشته شدن ايرج فريدون ديده به راه بازگشتن ايرج دوخته بود ، و چون وقت بازآمدنش را نزديك شمرد اسباب پذيرايى را به نيكويى آماده كرد . شهر را آذين بست ، و تبيره و طبل را بيرون برد . در ساعتى كه چشمش به راه بود گرد تيره‌اى از دور نمايان شد و ديرى نپاييد كه از ميان گرد و غبار اسبى كه بر زين آن تابوتى بسته بود و مردى در جامهء سوكواران اسب را مىآورد ، نمايان شد . به ديدن آن ، همه نگران و پژمان شدند . چون مرد سوكوار نزد فريدون رسيد جامه دريد و خروشيد و از اندوه بىتاب شد . فريدون و درباريان و سران سپاه يكباره به زارى درآمدند ، و شاه ز تابوت چون پرنيان بركشيد * سرِ ايرج آمد بريده پديد پدر به ديدن سرِ فرزند از غم بىتاب و بىهوش شد . همه سپاهيان