حكيم ابوالقاسم فردوسى

652

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

كه هر چند بر گوهر افسون كنى * بكوشى كز آن رنگ بيرون كنى چو پروردگارش چنان آفريد * تو بر بند يزدان نيابى كليد نامهء يزدگرد به ماهوى سورى و به مرزبانان خراسان يزدگرد روز بعد با گرانمايگان و ديگر يارانش از بغداد راه خراسان در پيش گرفت . چون او و فرخ‌زاد و سپاهيان به رى رسيدند چندى آسودند . شاه و همراهانش از رى به گرگان و از آن جا به بست رفتند . شهريار از آن جا نامه‌اى به ماهوى سورى فرستاد . سَرِ نامه بر كردگارِ جهان آفرين كرد سپس آنچه بر او و رستم و سپاهيانش رسيده بود آورد و نوشت : تو با سپاهيانت اسباب رزم را ساز كن تا من و لشكريانم به تو بپيونديم . از روى ديگر نامه‌اى نيز به كنارنگ طوس فرستاد و نوشت : همانا كه آمد شما را خبر * كه ما را از اختر چه آمد به سر از اين مار خوار اهرمن چهرگان * ز دانايى و شرم بىبهرگان نه گنج و نه نام و نه تخت و نژاد * همى داد خواهند گيتى به باد بسى گنج و گوهر پراگنده شد * بسى سر به خاك اندر آگنده شد چنين گشت پرگار چرخ بلند * كه آيد بدين پادشاهى گزند از اين زاغ ساران بىآب و رنگ * نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ شود خوار هر كس كه هست ارجمند * فرومايه را بخت گردد بلند پراگنده گردد بدى در جهان * گزند آشكارا و خوبى نهان به هر كشورى در ستمگاره‌اى * پديد آيد و زشت پتياره‌اى نشان شب تيره آمد پديد * همى روشنايى بخواهد پريد رفتن يزدگرد به توس و پذيره شدن ماهوى سورى او را اكنون من و پهلوانان و باقيماندهء لشكريان سوى خراسان مىآييم . آن گاه شهريار به نشابور و از آن جا به توس رفت . ماهوى سورى با سپاه فراوان به پيشباز آمد و چون به شاه پيوست كهترى كرد و زمين ادب بوسيد . فرخ‌زاد به ماهوى گفت : من بايد به رى بروم . تو پيوسته نگهبان شهريار باش . مبادا بىهنگام بادى بر او بوزد . ماهوى گفت : شاه گرامىتر از چشم و جان من است نگران او مباش .