حكيم ابوالقاسم فردوسى

41

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

شايد دلش از من برگردد ، و اين بيم انگيز است چه از مردمان بيدار دل شنيده‌ام كه ضحاك بيدادگر را با آن سپاه گران كه داشت چگونه از پاى درآورد و در غارى به چهار ميخ كشيد . اكنون به آنچه گفتم نيك بينديشيد و صواب و صلاح بنماييد . جهان آزموده دلاور سران * گشادند يك يك به پاسخ زبان كه ما همگنان آن نبينيم راى * كه هر باد را تو بجنبى ز جاى اگر فريدون پادشاهى بزرگ و نامور است ما نيز بيچاره و زبون نيستيم ، كوشاايم ، و شمشير آختن ، عنان و سنان تافتن ، و نيزه انداختن را مىدانيم ، با همهء اينها اگر از بىمراد گذاشتنش مىترسى از او آرزوهاى پر مايه جوى * كه كردار آن را نبينند روى پاسخ دادن شاه يمن جندل را اين گفته‌ها و ره‌آموزيها به دل پادشاه يمن خوش نيامد . جندل فرستادهء شاه ايران را پيش خواند و به او گفت : كه من شهريار ترا كهترم * به هرچ او بفرمود فرمانبرم سخن هر چه گفتى پذيرم همى * ز دختر من اندازه گيرم همى اگر شهريار بپذيرد دلم مىخواهد پسران برومندش را ببينم . بيايند هر سه به نزديك من * شود روشن اين شهر تاريك من پس آن گه سه روشن جهان بين خويش * سپارم بديشان بر آيين و كيش جندل پس از شنيدن اين جواب شادىانگيز از يمن راهى ايرانشهر شد ، و چون به درگاه فريدون رسيد شرح سفرهاى خويش را تا رسيدن به يمن ، و گفتگو با شاه آن جا را در بارهء پيوند سه دختر او با شاهزادگان بيان كرد . رفتن پسران فريدون نزد شاه يمن فريدون فرزندان خود را به پيش خواند و رفتن جندل را به جستجوى سه خواهر كه از دودمان شاهان ، و همسرى آنان را شايان باشند به آنان خبر داد و