حكيم ابوالقاسم فردوسى
42
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
چنين گفت كين شهريار يمن * سر انجمن سر و سايه فكن چو ناسفته گوهر سه دخترش بود * نبودش پسر دختر افسرش بود سروش ار بيابد چو ايشان عروس * دهد پيش هر يك مگر خاك بوس پادشاه يمن شما را به همسرى دختران خود پذيرفته ، اكنون بايد به آنجا سفر كنيد ، و به خوبى سخنهاش پاسخ دهيد * چو پرسد سخن راى فرخ نهيد ازيرا كه پروردهء پادشا * نبايد كه باشد بجز پارسا پادشاه يمن بزرگ مردى هوشمند ، خردور ، آخر انديش و نازك بين است . در سراسر گيتى به بيدار دلى و پاكيزه خويى و ژرف نگرى او كم است ، پس سراينده باشيد و بسيار هوش * به گفتار او برنهاده دو گوش نبايد كه يابد شما را زبون * به كار آورد مرد دانا فسون نخستين روز كه در دربار راه مىيابيد بزمى با شكوه مىآرايد . سه دخترش را كه به زيبايى ماه را مانندند با آرايش تمام به بزم مىآورد و بر تخت مىنشاند . هر سه به بالا و اندام و ديدار همانندند چنان كه شناختن كوچك تر از بزرگتر سخت دشوار مىنمايد . بدانيد دختر كوچكترش را كنار بزرگتر شما مىنشاند ، بزرگترش را پهلوى كوچك تر شما ، و ميانه را كنار ميانه . آن وقت پادشاه يمن از شما مىپرسد كدام يك دخترانم بزرگتر ، و كدام كوچك تر است و كدام ميانه . بگوييد اين كه كنار بزرگترين ما نشسته كوچك تر ، اين كه كنار كوچك ترين ما جاى گرفته بزرگتر است و ميانه پهلوى ميانه نشسته است . گرانمايه و پاك هر سه پسر * همه دل نهاده به گفتِ پدر ز پيش فريدون برون آمدند * پر از دانش و پر فسون آمدند بجز راى و دانش چه اندر خورد * پسر را كه چونان پدر پرورد