حكيم ابوالقاسم فردوسى
602
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
چون فرستادهء كسرى بازگشت و آنچه ديده و شنيده بود به شهريار باز گفت شاه بهم برآمد و از سر خشم گفت : به يزدان پاك و به خورشيد و ماه * به آذر گشسب و به تخت و كلاه كه اگر قيصر روم همهء گنجهايش را براى من بفرستد حلال جهان بر من حرام باد اگر پيش از آن كه سزاى درشتناكيش را بدهم تيغم را در نيام كنم . آن گاه سپاه آراست و لشكر به سوى روم راند . قيصر از بسيارى و آراستگى لشكريان ايران بيم كرد و چهل تن از دانايان روم را در طلب آشتى نزد كسرى فرستاد . فرستادگان چون به درگاه فراز آمدند مهتر آنان گفت : اى شاه آگاهمند باريك دان ، قيصر جوان و ناآزموده است و پدر مرده و ناسپرده جهان * نداند همى آشكار و نهان همه سر بسر باژدار توايم * پرستار و در زينهار توايم ترا روم ايران و ايران چو روم * جدايى چرا بايد اين مرز و بوم اگر كودكى نارسيده به جاى * سخن گفت بىدانش و رهنماى ندارد شهنشاه از او كين و درد * كه شادست از او گنبد لاجورد همان باژ روم آنچه بود از نخست * سپاريم و عهدى به تازه درست شاه خواهشگرى قيصر را پذيرفت ، با وى آشتى كرد ، و پس از گرفتن باژ و ساو به تيسفون بازگشت . همه مهتران خواندند آفرين * بر آن شاه بيدار با داد و دين گفتار انوشيروان اندر جانشين كردن پسر خود هرمزد را انوشيروان شش پسر داشت همه هوشمند و دلير و بينا دل اما هرمز كه به سال مهتر برادرانش بود به فرهنگ و پرهيز و راى و آخر انديشى برترمنشتر از همه بود . چون عمر شهريار به هفتاد و چهار سال رسيد پس از راى زدن با موبدان و بزرگان و سران سپاه وى را به جانشينى خود برگزيد