حكيم ابوالقاسم فردوسى

594

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

كه تا من شنيدستم از بخردان * بزرگان و بيدار دل موبدان ز فرّ و بزرگى و اورند شاه * بجستم همى راى و پيوند شاه كه اندر جهان سر به سر دادگر * جهاندار چون او نبندد كمر فرستادم اينك جهان بين خويش * سوى شاه كسرى به آيين خويش بفرموده‌ام تا بود بنده‌وار * چو شايد پس پردهء شهريار خرد گيرد از فرو فرهنگ اوى * بياموزد آيين و آهنگ اوى كه بخت و خرد رهنمون تو باد * بزرگى و دانش ستون تو باد چون مهران ستاد از رود جيحون گذشت و به مرز ايران رسيد مردمان همهء شهرهايى كه بر سر راه بودند رهگذر عروس را آذين بستند و بر پايش درم و زعفران نثار كردند . آن گاه كه بت چين به شبستان شاه درآمد ، و شهريار به مهد زرينى كه عروس در آن جاى داشت نگريست يكى سرو ديد از برش گِرد ماه * نهاده به مه بر ز عنبر كلاه كلاهى به كردار مشكين زره * ز گوهر كشيده گره بر گره در او شاه نوشيروان خيره ماند * بر او نام يزدان فراوان بخواند جهان شد پر از داد نوشيروان * بخفتند بر دشت پير و جوان همه دست برداشته به آسمان * كه اى كردگار مكان و زمان تو اين داد بر شاه كسرى بدار * بگردان ز جانش بَدِ روزگار اندر فرستادن راى هند شطرنج را نزد انوشيروان يك روز كه شاه و موبدان و بزرگان و خردوران در بارگاه انجمن كرده بودند به شهريار خبر دادند كه فرستادگان شاه هند با گروهى از سواران و هزار شتروار بار به درگاه آمده است . فرستاده چون به بارگاه پيوست به آيين بزرگان يزدان پاك را ستود . بر شهريار آفرين گفت و زر و گوهر بسيار بر او نثار كرد ، و آنچه الماس و ياقوت و مشك و عنبر و عود و تيغ هندى آورده بود نمود . كسرى همه را به گنجور سپرد . آن گاه فرستاده