حكيم ابوالقاسم فردوسى
592
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
پرستار زاده نيايد به كار * اگر چند باشد پدر شهريار نگر تا كدام است با شرم و داد * به مادر كه دارد ز خاتون نژاد چون مهران ستاد به درگاه خاقان چين رسيد زمين را بوسيد و نامهء شهريار ايران و هديههايى را كه براى خاقان فرستاده بود ، به او داد . خاقان وى را به گرمى پذيرفت و به نيكويى نواخت . فرستادن خاقان چين دختر را همراه مهران ستاد نزد انوشيروان شبانگاه خاقان در شبستان به همسرش گفت : مرا از تو دختريست كه دلم به مهرش سخت آويخته است و دورى او برايم از جان كندن دشوارتر است . اما چهار دختر نيز از كنيزكان دارم يكى را به زنى به كسرى مىدهم تا بيگانگى از ميان من و او برخيزد . همسرش گفت : راستى را هيچ كس به هوشمندى و باريك انديشى تو نمىشناسم . روز ديگر چون خورشيد سرزد مهران ستاد به درگاه خاقان رفت . شاه چين به او گفت مرا در شبستان پنج دختر است هر يكى از ديگران زيباتر و آرزو انگيزتر ، هر يك را خواهى برگزين . استواران ِ خاقان مهران ستاد را به شبستان بردند . در حجره بگشاد و اندر شدند * پرستندگان داستانها زدند كه آن را كه اكنون تو بينى به داد * ستاره نديدست و خورشيد و باد شبستان بهشتى شد آراسته * پر از ماه و خورشيد و پر خواسته پرى چهره بر گاه بنشست پنج * همه بر سران تاج و در زير گنج مگر دخت خاتون كه افسر نداشت * همان ياره و طوق و گوهر نداشت او جامهاى ساده بر تن كرده بود ، و جز زلف مشكبويى كه يزدان به او داده بود كلاهى بر سر نداشت . بر آرايشى كه ايزد پاك به او بخشيده بود چيزى نيفزوده بود . سرو بالايى بود كه رويى به روشنى ماه داشت . مهران ستاد چون نيك در چهره و اندام و بالاى آن دختران نگريست