حكيم ابوالقاسم فردوسى

583

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

چيزهاى گرانبها داد . شهريار دانشپرور و دوستدار دانايان بود . از اين رو پيوسته هفتاد تن از حكيمان و سخنگويان بزرگ در درگاهش بودند ، و هر زمان از كارهاى كشوردارى آسوده مىشد ز هر موبدى نو سخن خواستى * دلش را به دانش بياراستى از روى ديگر بزرگمهر از همنشينى با دانايان دانش بسيار از ستاره‌شناسى و پزشكى و حكمت آموخت و چنان شد كه به دانش از همگان درگذشت . بزم انوشيروان با موبدان و پند گفتن بزرگمهر روزى شهريار دانشى مردان را در بارگاه خود انجمن كرد . چون نان خورده شد به آنان گفت هر كس از شما از آنچه داند چيزى بگويد تا مرا رامش افزايد . دانايان به نوبت سخن كردند . چون بزرگمهر ديد كه شهريار با چه شوق و دقت به گفته‌هاى حكمت‌آميز ايشان گوش فرا مىدهد ، بر پاى خاست ، لب به آفرين كردن شاه گشود و گفت : اگر انوشيروان اجازه دهد من نيز زبان بگشايم و گرچه دانش بسيار ندارم چيزى بگويم . شاه گفت : آنچه دانى بگو . بزرگمهر به دو گفت روشن روان آن كسى * كه كوتاه گويد به معنى بسى كسى را كه مغزش بود پر شتاب * فراوان سخن باشد و ديرياب چو گفتار بيهوده بسيار گشت * سخنگوى در مردمان خوار گشت همه روشنى مردم از راستيست * ز تارى و كژى ببايد گريست بنايافت رنجه مكن خويشتن * كه تيمار جان باشد و رنج تن ز نيرو بود مرد را راستى * ز سستى دروغ آيد و كاستى ز دانش چو جان ترا مايه نيست * به از خامشى هيچ پيرايه نيست توانگر بود هر كه را آز نيست * خُنُك بنده كش آز انباز نيست