حكيم ابوالقاسم فردوسى

582

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

شد و تنگ دل به جاى خويش نشست . فرستاده به موبد گفت : اى خردمند مرد ، رها كن تا آنچه مىداند بگويد . استاد اجازه داد . بزرگمهر گفت : من تعبير خواب شاه را جز به او نمىگويم . فرستاده وى را بر اسبى نشاند . درم و هر چه بايسته بود از بيش و كم به او داد و با هم به درگاه شهريار شتافتند . گزاريدن بزرگمهر خواب خسرو را كسرى بزرگمهر را پيش خواند و خوابى را كه ديده بود گفت . چو بشنيد دانا ز نوشين روان * سرش پر سخن گشت و گويا زبان چنين داد پاسخ كه : در خان تو * ميان بتان شبستان تو يكى مرد برناست كو خويشتن * به آرايش جامه كردست زن شهريار به شنيدن اين گفتار ايوان را از بيگانه بپرداخت . در كاخ را به روى همگان بست همهء پردگيان را انجمن كرد سمن بوى خوبان با ناز و شرم * همه پيش كسرى برفتند نرم نديدند از اينسان كسى در ميان * برآشفت كسرى چو شير ژيان بزرگمهر گفت : اين جستجوى درست و بسنده نبود . شهريار فرمان دهد زنان شبستان رخ از چادر شرم بيرون كنند تا گنهكار شناخته گردد . شاه دگر بار پردگيان را انجمن كرد و چون نيك به روى و اندام آنان نگريست جوانى به بالاى سرو و به چهره ماه ميان آنان پديد آمد . تن جوان از بيم به كردار بيد لرزيد و دل از جان بريد . شاه در شبستان خويش هفتاد پرستنده داشت كه هر يك به زيبايى از ماه گرو مىبرد و به تازه رويى و دلارايى و خرام زنانه كم مانند بود . اين غلام سمن پيكر مشكبوى را دختر مهتر چاچ كه برش چون عاج و بالايش همانند سرو بود نهانى با خود به شبستان شاه آورده بود . انوشيروان دژخيم را به كشتن آن دو فرمان داد ، و از هوشمندى و دانشورى بزرگمهر در شگفت شد ، و به او بدره‌اى زر و اسب و پوشيدنى و بسيار