حكيم ابوالقاسم فردوسى
581
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
پيروز را به ياد آورد . سپس چون مرگ خويش را نزديك ديد اسقف را نزد خود خواند و به او گفت : اكنون به تلخى دريافتم كه جنگ با پدر شوم و بدانجام است . چون جان سپردم پيكى پيش مادرم بفرست . او را از مرگم آگاه كن و بگويش نوشزاد از جهان رفت و بد و نيك روزگار بر او سپرى گشت . تو از مرگم دل آزرده و گريان مشو . آيين روزگار سپنج چنين است . هر كه به دنيا مىآيد دير يا زود مىميرد . بنا بر اين غم من مخور . چون نوشزاد اين سخنان گفت دم دركشيد . وقتى سپاهيانش خبر مرگ او را شنيدند همه پراگنده شدند . داستان بزرگمهر شبى نوشيروان به خواب ديد كه هنگام ميگسارى گرازى از جام او مىخورد . چون پگاه از خواب بيدار شد از آن خوابِ بد ، دل آشفته گشت . خوابگزاران را نزد خويش خواند ، و آنچه به خواب ديده بود بر آنان خواند ، و گفت تعبيرش را بگويند . هيچيك آنان ندانست . ناچار گروهى از مهتران را برگزيد و هر يك را به شهرى فرستاد ، مگر كسى كه تعبير كردن آن خواب را تواند بيابد و به هر يك از فرستادگان ده هزار درم داد تا به گزارندهء خواب بدهد . آزاد سر و در پى جستجوى خوابگزار به مرو رفت . در آن شهر به موبدى رسيد كه به بانگ بلند زند به كودكان مىآموخت . پيش وى رفت تا خواب شاه را تعبير كند . موبد پس از اين كه خواب را شنيد و لختى انديشيد راه به جايى نبرد و گفت من جز تفسير زند چيزى نمىدانم . يكى از شاگردان موبد كه بزرگمهر نام داشت چون شرح خواب و سخن موبد را شنيد به استاد گفت : من تعبير اين خواب را مىدانم . موبد بر او بانگ زد و گفت : تو در پى كار دانش آموزى خود باش و دعوى نادرست مكن . بزرگمهر از درشتى و بانگ بلند استاد ناشاد