حكيم ابوالقاسم فردوسى
551
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
شهر برد شنگل شاد شد و بهرام را كنار خويش بر تخت نشاند . كشتن بهرام ، اژدها را در نزديكى همان شهر اژدهايى بود كه گاه در دريا و گاه در خشكى مىزيست . چندان بزرگ و نيرومند بود كه ژنده پيل را به دم درمىكشيد و دريا از او به جنبش درمىآمد . شنگل به نزديكانش گفت : اگر اين شيرمرد در هند مىماند هرگز از هيچ دشمنى نمىهراسيدم . اما اگر به ايران بازگردد بيم دارم از او هند ويران شود . براى نابود شدن او انديشيدهام كه وى را به چنگ اژدها بفرستم . بىگمان از او رهايى نمىيابد . سپس بهرام را پيش خواند و گفت : يزدان پاك ترا به هند رهنمون شد تا اين سرزمين را از بديها بپيرايى ، و مردمان را از درد و رنج برهانى . اگر اين كار بزرگ را به پايان برى ترا گنج بسيار مىبخشم و اجازه مىدهم به ايران بازگردى . بهرام گفت : از راى و فرمان تو هرگز روى برنمىتابم . شنگل شاد شد و گفت : در بوم ما اژدهايى است بس بزرگ كه هيچ كس را از بيم گزندش آرام و آسايش نيست اگر او را بكشى به همهء مردمان امن و آرامش بخشيدهاى . بهرام گفت : كسى را بگوى نشيمن اژدها را به من بنمايد تا پى او را از خاك ببرم . شنگل راهجويى همراه او فرستاد . شهريار با سى تن از همراهان خود تاخت تا پيش دريا رسيد ، و در تاريكى اژدها را ديد بزرگان ايران خروشان شدند * و زان اژدها نيز جوشان شدند به بهرام گفتند كاى شهريار * تو اين را چو آن گرگ پيشين مدار شهريار گفت : اگر مقدر است كه روزگار من در جنگ با اين اژدها به پايان رسد همت و تدبير من هرگز كارگر نمىافتد . آن گاه كمان را به زه كرد و چندين تير كه پيكانش را به زهر آب داده بود برگرفت و چندان تير بر او زد كه به پولاد پيكان دهانش دوخته و تنش سست شد