حكيم ابوالقاسم فردوسى

552

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

سپس نخست به تندى با تيغ دل اژدها را دريد و بعد به تيغ و تبرزين گردنش را زد و سرش را بر گردونه‌اى بار كرد و پيش شنگل برد . چون خبر كشته شدن اژدها به دست فرستادهء ايران در شهر پراگنده شد همه مردمان بر بر و بوم ايران زمين آفرين خواندند . شنگل از سويى از كشته شدن اژدها شادمان شد و از سوى ديگر از دليرى و جنگاورى بهرام در بيم گشت . به نزديكانش گفت : اگر فرستادهء ايران به ايرانشهر بازگردد سپاه را خوارمايه و سست مىخواند ، و بدخواهانم را به دشمنيم برمىانگيزد . بنا بر اين بايد بناگاه وى را تباه كنم . يكى از كسان شنگل كه فرزانه‌اى دانا و آخِرنگر بود گفت : اى پادشاه ، اين انديشهء بد را از دل بيرون كن . اگر فرستادهء ايران را بكشى نزد بزرگان زشت نام مىشوى . افزون بر اين بهرام پادشاه ايران به كشورت مىتازد ، سراسر آن را تاراج و ويران مىكند و هيچيك از دودمان و نزديكان ترا زنده به جا نمىگذارد . فرستادهء ايران ما را از گزند چنان گرگ و اژدهاى مهيب رهايى بخشيد ، چگونه دلت بار مىدهد به پاداش اين كارِ بزرگ وى را بكشى . به زنى گرفتن بهرام دختر شاه هندوستان را شنگل از انديشهء بد خويش بازگشت ، و روزِ ديگر بامدادِ پگاه بهرام را به تنها تن خود بىانجمن نزد خود خواند و به او گفت : تو به دليرى كارهاى بزرگ كردى و مردم را از بيم گزند گرگ و اژدها رهاندى خواهم به پاداش اين خدمت دخترم را به زنى به تو دهم به شرط اين كه پيش من بمانى و به ايران باز نگردى . بهرام لختى انديشيد ، پذيرفت و گفت : شاه را سه دختر است بايد هر سه را به من بنمايى تا يكى را به دلخواه خود برگزينم . ز گفتار او شاد شد شاه هند * بياراست ايوان به چينى پرند