حكيم ابوالقاسم فردوسى
34
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
او بر تخت نشست كندرو شتابان و آشفته حال به كاخ او درآمد ، او را در حالى كه بر يك طرفش ارنواز و در طرف ديگرش شهرناز جاى داشت ، بر سرير پادشاهى ديد . گروهى از سران سپاه شهريار نيز به ادب پيرامونش ايستاده بودند . كندرو بىآنكه دل ببازد و در شگفت شود پيش فريدون نماز برد و بر او آفرين كرد . تهنيت گفت ، و گفت : به راستى تو سزاوار پادشاهى هفت كشورى جاودان و از گزند بدان در امان باش . فريدون وى را نواخت و گفت نبيد آر ، خوان بياراى ، رامشگران را بخوان و دانايان و مهتران را انجمن كن . كندرو فرمان برد . خوان و مجلسانه آراست و دانايان و رامشگران را بخواند . به فرمان شاه نو تا ديرگاه بزمى با شكوه بر پا بود . چون ديرى از شب سپرى شد ، فريدون آرام گرفت و انجمن پراگنده گشت ، كندرو بر بارهاى آتش نعل نشست و به جايگاه ضحاك راهى شد . وقتى به او رسيد رسم ادب به جاى آورد ، و آنچه ديده و شنيده بود براى ماردوش باز گفت و گفت : سه مرد فرهمند با لشكرى رزمجوى و بنيان كن از كشورى ديگر به سرزمين تو درآمدند . از آن سه ، آن كه كهتر است بر آن دو مهتر است . فرّ شاهنشهى از سيمايش مىتابد . به بالا سرو مىنمايد ، و گرزى چون پارهاى كوه بر دست دارد . او همه جادوييهاى ترا باطل كرد ، و همهء ديوان و مردمانى را كه پرستندهات بودند به گرز گران كشت و خون و مغز سرشان را با هم درآميخت . به دو گفت ضحاك شايد بُدن * كه مهمان بود - شاد بايد بُدن كندرو گفت : مگر ميهمان با گرز به خانهء ميهمان خداى مىرود ، بندگان او را مىكشد ، و بر جايش مىنشيند . تو چنين ميهمان هرگز ديدهاى يا شناختهاى ؟ به دو گفت ضحاك چندين منال * كه مهمان گستاخ بهتر به فال كندرو در جوابش گفت : گر اين نامور هست مهمان تو * چه كارستش اندر شبستان تو