حكيم ابوالقاسم فردوسى
35
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
كه با دختران جهاندار جم * نشيند زند راى بر بيش و كم به يك دست گيرد رخ شهرناز * به ديگر عقيق لب ارنواز شب تيرهگون خود بتر زين كند * به زير سر از مشك بالين كند ضحاك بيدادگر از شنيدن اين سخنان تلخ سخت دردمند و تند رو گشت . به كندرو دشنامهاى زشت داد و گفت : از اين پس تو نگهبان و پيش كار من نخواهى بود . كندرو گستاخ شد . جوابى داد درشت و دلگير گفت : اى شهريار ، بىگمان بخت از تو برگشته و دوران پادشاهيت به پايان رسيده است اكنون كه همچنان كه موى از خمير مىكشند مهترى را از تو باز گرفتند ، از جاه به چاه افتادى ، و از گاه مهى بىبهره ماندى مرا كار سازندگى چون توانى داد . ضحاك آهومند ديوانهسار از آن گفتگوهاى دلازار سخت بىتاب شد . بر زبرِ زين نشست ، و با سپاهى گران از جنگاوران و ديوان شتابان روانهء شهر شد . بند كردن فريدون ضحاك را چون به آنجا رسيد از بيراهه بام و در كاخ را فرا گرفت و جنگ را آماده شد . سپاهيان فريدون چون از دليريش آگاه شدند در آن تنگنا بر ايشان حمله بردند . مردم شهر كه همه از خونخوارگى و زشتكارى ضحاك به جان آمده بودند به يارى فريدون شتافتند . سپاهيان فرياد برمىآوردند كه : نخواهيم برگاه ضحاك را * مر آن اژدها دوش ناپاك را سپاه فريدون با تيغ و تير و خدنگ دمار از روزگار لشكريان ضحاك برآوردند ، و مردم از در و بام سنگ و خشت بر آنان مىزدند . در آن گير و دار ضحاك با كمند بر بام كاخ شد . بديد آن سيه نرگس شهرناز * پر از جادويى با فريدون به راز دو رخساره روز و دو زلفش چو شب * گشاده به نفرين ضحاك لب