حكيم ابوالقاسم فردوسى
525
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
باز گفت . پرى چهر بر او رحمت آورد . به چارهگرى برخاست و پس از دو هفته به تدبير وى را از پوست خر درآورد . آن گاه شاپور به او گفت : اكنون اگر چنان كنى كه از اين زندان رهايى يابم و به ايران بازگردم ترا پاداشهاى نيكو دهم . پرى چهر گفت : فردا جشن روميان است . همهء مردمان از كهتر و مهتر ، زن و مرد ، و پير و جوان به دشتِ بيرون شهر مىروند . وقتى قصر از كدبانو و پرستندگانش تهى شد دو اسب زين مىكنم تا من و تو با هم بگريزيم . شاپور به اين مژده شاد شد . گريختن شاپور از روم و رسيدن به ايران زمين از روى ديگر خوبروى نيكخواه ، شبگير دور از نگاه ديگران دو اسب تيز تاز زين كرد . دو كوپال ، دو تير و كمان ، دو شمشير با دينار و گهر چندان كه به كار بود برداشت و همين كه قصر از همگان خالى شد او و شاپور بر اسب نشستند و تازان گريختند . روز و شب چندان تاختند كه تن اسبان سست و ناتوان شد . در آن حال به دهى خرم و سرسبز رسيدند . شاپور از اسب فرود آمد و در سراى باغبانى را زد . چون باغبان در گشود دو تن با زره و نيزه و خود ديد . از آن دو پرسيد : در اين بيگاه از كجا آمدهايد و چنين خسته و رنجور از چهايد ؟ به دو گفت شاپور كاى نيكخواه * سخن چند پرسى ز گُم كرده راه يكى مرد ايرانيم راه جوى * گريزان بدين مرز بنهاده روى پر از دردم از قيصر و لشكرش * مبادا كه بينم سر و افسرش گر امشب مرا ميزبانى كنى * هشيوارى و مرزبانى كنى بر آنم كه روزى به كار آيدت * درختى كه كِشتى به بار آيدت باغبان به گرمرويى و مهربانى آن دو را به خانه برد و گفت : من و همسرم هر دو به فرمان و خدمتگر شماايم . آن گاه مجلسانه آراست و از خورش چندان كه دسترس داشت آورد . چون مى و خورش خورده شد باغبان به شاپور گفت : اى ميهمان گرامى ، هر چند جوانى خرد و فرهنگ ِ پيران دارى و چنين مىنمايد نژاد از بزرگان و پايگاه مهان