حكيم ابوالقاسم فردوسى
526
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
دارى . شهريار جواب داد : از اين سخن درگذر ، و بگو از ايران زمين چه خبر دارى ؟ پاليزبان گفت : چون قيصر بر ايران دست يافت خرد و بزرگ را از دم تيغ گذراند . همه جا را تاراج و ويران كرد . آن گاه پاليزبان از بسيارى درد و اندوه بزارى گريست . شناختن ايرانيان شاپور را و گرد كردن او سپاه را روز ديگر پگاه چون شاپور و خوبچهر از خواب برخاستند پاليزبان نزد آنان شد و پوزشگرى را گفت : سزاى تومان جايگاهى نبود * به آرام شايسته گاهى نبود چو مهمان درويش باشى ، خورش * نيابى ، نه پوشيدن و پرورش شاپور به وى مهربانيها كرد و پس از گذشتن مدتى از او اندكى گِل نرم خواست . چون آورد ، شهريار نگين خود را بر گل فشرد و چون گِل نقش نگين گرفت به باغبان داد و گفت : اين گِل را همچنان درست به موبد موبدان برسان ، و هر چه گفت گوشدار و به من بگو . باغبان بىدرنگ به درگاه موبد رفت و چون به نزديك وى فراز آمد بر او نماز برد و مهره به وى نمود . وقتى موبد آن مهره ديد دلش از شادى شكفت ، و زان پس چندى بر آن نام گريست و به پاليزبان گفت : اين مُهر از آن كيست و كه به تو سپرد ؟ باغبان گفت : خداوندِ اين مُهر سوارى بلند اندام و دلير است كه اكنون با خوبرويى در سراى منند . موبد پرسيد آن سوار به بالا و روى چگونه است ؟ به دو باغبان گفت هر كاو بهار * بديد است سرو از لب جويبار دو بازو به كردار ران هيون * بَرَش چون بر شير و چهرش چو خون همى رنگ شرم آيد از مهر اوى * همى زيب تاج آيد از چهر اوى موبد به نشانى مُهر و آنچه پاليزبان گفت ، دانست كه آن شيردل شاه است . فرمانده سپاهيان ايران را از بازگشتن شاپور آگاه كرد . سپهبَد سران سپاه را يكايك فراهم آورد . يكان يكان و دوكان دوكان به سراى پاليزبان رفتند . شاه يكايك مهان را در بر گرفت و از بدهايى كه بر