حكيم ابوالقاسم فردوسى
524
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
ستم ديده بود و به قيصر پناه آورده بود ، پيش قيصر بود . شاپور را شناخت و به پادشاه گفت : فريب اين بازرگان را مخور كه او شهريار ايران است و به آرزويى اينجا آمده است . قيصر به شنيدن اين سخن تيره شد . وى را در بند كرد . روز ديگر در چرم خر دوخت در خانهاى تنگ و تاريك انداخت . در خانه را قفل كرد و كليد آن را به كدبانوى خانه داد و گفت چندان آبِ و نان به او بدهد كه اگر چند گاه زنده بماند ارج و قدر تاج و تخت خود را بداند و انديشهء خام ِ گرفتن گاه و افسر قيصر نكند . ماهرخى كه نژادش از ايرانيان بود گنجور و دستور همسر قيصر بود . وى كليد زندان شاپور را به گنجور سپرد تا به فرمان قيصر به او آب و نان بدهد . از روى ديگر پادشاه روم دو روز پس از زندان كردن شاپور به عزم فتح ايران سپاه راند ، و چون بر ايرانشهر دست يافت به ايران زن و مرد و كودك نماند * همان چيز بسيار و اندك نماند گريزان همهء شهر ايران و روم * ز مردم تهى شد همه مرز و بوم رهانيدن كنيزك شاپور را از پوست خر گنجور همسر قيصر پيوسته بر حال بدِ زندانى غمين و ناشاد بود و پنهان بر سرنوشتِ تلخ وى مىگريست . روزى به او گفت : مرا بدخواه خود مپندار . از چهرهات بزرگى و فرّ و شكوه نمايان است بگو كيستى و به چه گناه به اين رنج و سختى درافتادهاى ؟ شاپور دريافت كه آن خوبروى براستى بر او مهر مىورزد . گفت : اگر سوگند ياد كنى و پيمان ببندى كه راز مرا به هيچ كس نگويى و از درد و گدازم پيش هيچ محرم و نامحرمى بر زبان نياورى مىگويم . گنجور به دادار دانا سوگند خورد كه از راز او با هيچ كس سخن نكند . آن گاه شهريار ايران آنچه از نيك و بد بر او رسيده بود