حكيم ابوالقاسم فردوسى
523
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
شاپور بر او برآشفت و گفت : مگر تو مادرش را به بيداد نربودى و دودمانش را رسوا نكردى ؟ سزاى تو مرگ است . آن گاه دژخيم را فرمود تا سر از تَنَش برگيرد و گفت هر جا سپاهى تازى بيابند دو كتف و دو دستش برگيرند و به اين سبب تازيان وى را ذو الاكتاف لقب دادند . رفتن شاپور به روم و قيصر روم به پوست خر دوختن او را چنان بود كه روزى شهريار از گردش روزگار ناشاد شد . لختى تاريكى در وى پديد آمد و چون شب در رسيد تا به شبگير خواب به چشمش راه نيافت . بامداد مهتر اخترگران را نزد خويش خواند و او را از تخت شاهنشهى و آيندهء خود ، و از هر چيز پرسيد . اخترگر اصطرلاب انداخت و گفت : اى شهريار ، ترا رنجى بزرگ در پيش است ، اما سرانجام پيروزى و فرهى با تست . شاپور گفت به چه تدبير آن رنج را از خود دور كنم ؟ اخترگر جواب داد : از تقدير به هيچ تدبير رهايى نيست ، و قضاى آمده را به هيچ افسون دفع نتوان كرد . چون روزگارى بر اين سپرى شد شاپور آرزو كرد ناشناس به روم رود و در يابد قيصر چگونه پادشاهى است و سپاهيانش و گنجش چند است . وى پس از اين كه نيّتش را با يكى از مهتران رازدارش گفت و كشور را به او سپرد ، ده كاروان شتر از دينار و گوهر و پوشيدنى و گستردنى گرانبها و از هر گونه چيزهاى خوب ديگر بار كرد و روانهء روم شد . چون به يكى از روستاهاى نزديك شهر رسيد به خانهء مهتر ده درآمد . شب آن جا آسود . روز ديگر بُنه برنهاد و پيش راند تا به درگاه قيصر رسيد و چون بار يافت گفت : مردى بازرگانم كه به سوداگرى آمدهام . از هر گونه چيز گرانبها بسيار دارم . قيصر گنجور خود را بفرستد تا بنگرد ، و هر چه در خور خزانه است به درگاه آورد تا ديگر چيزها را بفروشم و از بهاى آن كالاهاى روم بخرم و ببرم . اتفاق را در آن ساعت مردى كه از شاپور