حكيم ابوالقاسم فردوسى

522

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

نهان از نگاه همگان تا در پرده سراى شهريار آمد و پرده دار را گفت : اگر مرا نزد شاه برى ترا خواستهء فراوان مىدهم پرده دار وى را پيش شهريار برد . دايهء مالكه چون نزديك تخت شد زمين ادب بوسيد و پيام مالكه را گزارد . شاه از پيام دختر عمهء خويش شادمان گشت . دينار بسيار به دايه داد و سوگند ياد كرد كه اگر مالكه پيمان به جاى آورد وى را به همسرى مىگيرد هيچ سخن تلخ و ناهموار به وى نمىگويد و هرگز جدايى از آغوشش نمىجويد . دايه به كردار باد نزد مالكه بازگشت . جواب گرم و دلنواز شهريار را باز گفت ، و بسى از بالا و ديدارِ دلاراى شهريار سخن كرد . بر دست شاپور دادن مالكه دژ طائر و كشته شدن طائر مالكه به اين مژده سراپا شوق و شادى شد ، و چون خورشيد دميد پرستندهء باده را پيش خواند و به او گفت : امشب به شادى ناكامى شاپور در گشودن دژ ، چندان به طاير و سران سپاه مى بنوشان كه همه در خواب شوند و رنج شب زنده‌داريها از آنان برود . پرستندهء باده پذيرفت و چون شب درآمد و طاير و سران سپاهيانش مجلسانه آراستند و به باده‌خوارى نشستند چندان به آنان شراب نوشاند كه همه سست و در خواب شدند . آن گاه مالكه در دژ را به روى شاپور گشود . شهريار و لشكريان به دژ درآمدند و چندان از سپاهيان طاير كشتند كه زمين از جسد آنان پوشيده شد . طاير نيز گرفتار گشت . روز ديگر پگاه شهريار بر تخت نشست . مالكه در حالى كه افسرى از ياقوت سرخ بر سر ، و جامه‌اى از پرندِ زربَفت چينى بر تن داشت شادمان و خرامان پيش شهريار رفت . طاير چون دخترش را به آن دلربايى و شادى ديد . بدانست كان جادويى كار اوست * به دو بد رسيدن ز كردار اوست چنين گفت كاى شاه آزاد مرد * نگه كن كه فرزند با من چه كرد