حكيم ابوالقاسم فردوسى

520

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

پادشاهى شاپور ذو الاكتاف اورمزد دوم فرزند و جانشين نداشت از اين رو تخت و تاج بىخداوند ماند . وى را پرى چهره‌اى بود كه از او بار داشت و پيش از آن كه كودك از مادر جدا شود تاج شاهى بالاى سرش آويختند . بسى برنيامد كه از خوب‌چهر كودكى كه از تابندگى رويش همانند مهر بود جدا شد . وزير وى را شاپور نام نهاد . چون چهل روزه شد مجلسانه آراستند ، شاديها كردند ، وى را بر تخت شاهى نهادند و تاج بالاى سرش آويختند . شهرو كه موبدى خردمند بود جاى او به آراستن سپاه و ايوان و گاه پرداخت و كشور را به آيين و داد و دهش بداشت . وقتى شاپور پنج ساله شد يك روز به هنگام درآمدن شب خروش مردمان را شنيد . از شهر و سبب پرسيد . موبد گفت : در اين ساعت مردمان با زارى از پل مىگذرند . چون پل تنگ و باريك است مردمان به هنگام گذر كردن از آن ، شتاب و غوغا مىكنند . چنين گفت شاپور با موبدان * كه اى پر هنر نامور بخردان پُلى ديگر اكنون ببايد زدن * شدن را يكى راه باز آمدن