حكيم ابوالقاسم فردوسى

500

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

آگاهى يافتن اردوان از كار گلنار و اردشير سپيده‌دمان چون گلنار نزد شاه نيامد شهريار برآشفت و پيچان شد . در اين هنگام مهتر دبير نزدِ اردوان آمد و گفت : دوش اردشير دو اسب خاص شهريار را به زين درآورده و رفته است . در دل ِ اردوان گذشت كه گلنار گنجور او نيز با اردشير گريخته است . بىدرنگ بر اسب نشست و با وزير و گروهى از سپاهيانش در پى اردشير تاختند . چون راهى دراز پيمودند از اسب فرود آمدند و پس از اين كه لختى آسودند دگر بار اسب برانگيختند . نيم روز به شهرى بزرگ رسيدند و باخبر شدند كه اردشير و گلنار از آن شهر گذشته‌اند . شهريار نامه‌اى به پسرش بهمن حاكم فارس فرستاد و در آن نوشت كه چون اردشير به پارس برسد وى را در بند كند و به درگاه فرستد . از روى ديگر همين كه اردشير به پارس رسيد از هر شهر و شهرك و از هر كوه و دشت مردمان رو به او آوردند و به وى گرويدند . آن گاه راهى استخر شد . در اين هنگام سباك كه بر شهر جهرم پادشاه بود و هفت پسر دلير داشت با همهء سپاهيانش به اردشير پيوست . سپهبَد وى را بسزا نواخت اما در دل بر او بدگمان بود . سباك كه دليرى پير و پُر دان بود انديشهء اردشير را دريافت و بيامد بياورد استا و زند * چنين گفت كز كردگار بلند بُريدست بىمايه جان سباك * اگر نيست از بد دلش با تو پاك مرا نيك پى مهربان بنده دان * شكيبادل و رازدان بنده‌دان دل اردشير به شنيدن اين سخن از بند انديشه‌هاى نادرست آزاد شد . از آن گاه وى را چون پدر گرامى مىداشت و از همهء نامداران برتر مىشُمرد . جنگ كردن اردشير با بهمن و پيروزى يافتن از روى ديگر چون دو سپاه به هم رسيدند و در يكديگر آويختند ، سپاه سباك در ميدان رزم چندان دليرى كرد كه بهمن و لشكريانش همه