حكيم ابوالقاسم فردوسى

499

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

چرا تاختى پيش فرزند اوى * پرستنده‌اى تو نه پيوند اوى كنون كام و خشنودى او بجوى * مگردان ز فرمان او هيچ روى ديدن گلنار اردشير را و مردن بابك از روى ديگر اردوان در كاخ خويش پرستنده‌اى داشت كه به تازه رويى و خرمى و رنگ و بوى چون بهار بود و گلنار نام داشت . شهريار گلنار را چون جان گرامى مىكرد . وى هم دستور شهريار بود و هم گنجورش . چنان شد كه روزى گلنار از فراز بام كاخ اردشير را ديد و بر او فتنه شد . چون پاسى از شب گذشت با كمند از بام كاخ فرود آمد ، پنهان نزد اردشير رفت و مهر و عشق خود را بر او آشكار كرد . از سوى ديگر چون روزگارى سپرى شد بابك درگذشت و اردوان پسر بزرگ خود را به جانشينى وى به پارس فرستاد . در اين هنگام اردشير از بسيارى درد و خشم آمادهء گريز شد . اردوان روزى اخترگران و ستاره‌شناسان را نزد خويش خواند تا او را از اختر و راهش آگاه كنند . اخترگران سه روز در اين كار روزگار به سر بردند و سرانجام به وى گفتند : چنين مىنگريم كه زود باشد پادشاه بر يكى از بندگان خود سرگران مىشود . وى از درگاه مىگريزد ، و ديرى نمىپايد كه پادشاهى مىيابد . گريختن اردشير با گلنار به شنيدن اين آگهى اردوان دل شكسته و دردمند شد . از روى ديگر گلنار سخن اخترگران را به اردشير گفت و او را به گريختن برانگيخت . كنيزك كه گنجور شاه بود در گنج را گشود . از ياقوت و دينار و گوهر چندان كه به كار بود برداشت ، و چون شب در رسيد و اردوان در خواب شد شتابان نزد اردشير رفت . او دو اسب گرانمايهء تيز تاز برگزيده بود و به زين كرده بود ، همين كه گلنار را ديد لگام بر اسبان زد . خفتان پوشيد . تيغ به زهر آب داده به دست گرفت خود بر يك اسب و گلنار بر اسب ديگر نشست ، و از ايوان سوى پارس رو نهادند .