حكيم ابوالقاسم فردوسى
498
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
ز بايستهها بىنيازش كنم * ميان يلان سرفرازش كنم بابك از خواندن نامهء اردوان ناشاد شد . آن را به اردشير داد . آن گاه از سرِ ناچارى به پادشاه پاسخ نوشت : فرزندم را به فرمان تو به درگاه فرستادم با او چنان رفتار كن كه از پادشاهان سزد . آمدن اردشير به درگاه اردوان سپس در گنج را گشود و به اردشير جوان از هر چيز هديهها داد . چون اردشير به نزديكى بارگاه رسيد اردوان به مهربانى و گرمى وى را پذيرا شد . پسروار مهتر همى داشتش * زمانى به تيمار نگذاشتش همى داشتش همچو فرزند خويش * جدايى ندادش ز پيوند خويش اتفاق را روزى شهريار با چهار پسرش و اردشير به شكار رفتند . اردشير با اردوان اسب مىدواند . گورى از دور پديد آمد . همه اسب به دنبال آن تاختند . اردشير آن را به تير افگند . دمى چند پس از آن اردوان به آنجا رسيد و پرسيد : چه كسى گور را به يك تير افگنده است ؟ اردشير گفت : من . يكى از پسران اردوان گفت : من آن را به تير انداختهام ، و اكنون در جستجوى جفت آنم . اردشير بر پسر اردوان برآشفت و گفت : دروغ گفتن ، خاصه به شهرياران ، گناهى بزرگ است . اگر راست مىگويى يكى ديگر بدين گونه بيفگن . مرد بايد كه راست آهنگ باشد نه گزافگوى و افسون منش . اردوان از دُرُشت گويى اردشير به پسرش خشمگين شد و گفت : تو در خور همنشينى با شاهان و شاهزادگان و آزادگان نيستى ، برو ، و از اين پس سالار اسبان و مير آخُر باش و در كنار اسبان زندگى كن . اردشير ناچار فرمان بَرد ، و شكسته دل و دردمند نامهاى به نيايش نوشت و آنچه رفته بود همه در آن ياد كرد . بابك به رسيدن و خواندن نامه دلش پُر درد و رنج شد . يكى از نزديكان خود را با ده هزار دينار نزد او فرستاد و به وى نوشت : كه اى كم خِرد نو رسيده جوان * چو رفتى به نخجير با اردوان