حكيم ابوالقاسم فردوسى
497
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
را روشن و گرم كردهاند . بابك از اين دو خواب در شگفت شد . خوابگزاران را نزد خود خواند و پس از اين كه آنچه در دو شب به خواب ديده بود به ايشان گفت تعبير آن را پرسيد . آنان گزارش كردند كه آن كس يا پسرش پادشاه مىشود . بابك بدين مژده خوابگزاران را پاداش داد . آن گاه ساسان سر شبان گوسفندان را از صحرا نزد خويش خواند و پس از اين كه سراى را از همه كس پرداخت او را كنارِ خود نشاند ، و به گرمى و مهربانى از گوهر و نژادش پرسيد . ساسان ترسيد و گفت : اى بزرگمرد ، اگر شبانت را به جان زينهار دهى ، دستم را به پيمان در دست گيرى و سوگند ياد كنى كه نه در نهان و نه آشكارا به من گزند نرسانى پاسخ آنچه را پرسيدى به راستى مىگويم . بابك پيمان بست و سوگند ياد كرد كه هرگز او را رنجه نسازد . آن گاه ساسان گفت : اى پهلوان ، من ساسان نبيرهء شاه اردشيرم كه بهمن نيز ناميده مىشد او پسر اسفنديار و نبيرهء گشتاسب بود . بابك به شنيدن اين سخنان از شادى گريست . ساسان را به گرمابه فرستاد . جامهء خسروى بر او پوشاند ، و اسبى تيز تاز با آلت پهلوى به وى داد و چون چندى برآمد كاخى باشكوه با غلامان و پرستندگان به او بخشيد . ديرى نپاييد كه دخترش را نيز به زنى به وى داد . زادن اردشير بابكان چون نه ماه از پيوند اين دو گذشت از دختر بابك كودكى به دنيا آمد كه او را اردشير نام نهادند . اردشير از نوباوگى به آموختن گوناگون هنر پرداخت چنان كه در تازه جوانى در رزمندگى ، تير اندازى با كمان ، سوار كارى و بسيارى از هنرهاى ديگر سرآمد همسالان خود شد . اردوان چون از هوشمندى ، دانشورى و هنرهاى بزرگ اردشير آگاهى يافت به بابك نامهاى فرستاد و نوشت : شنيدم كه فرزند تو اردشير * سوارى است گوينده و يادگير چو نامه بخوانى هم اندر زمان * فرستش به نزديك من شادمان