حكيم ابوالقاسم فردوسى
488
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
بيايم ، و بندهوار پرستش شهريار كنم . فرستادن اسكندر نه مرد دانا براى ديدن چهار چيز شگفت اسكندر به رسيدن نامه از خواندن آنچه در آن نوشته شده بود در شگفت شد ، و نُه تن از رازداران خويش را در طلب آن چهار چيز نزد كيد فرستاد . پادشاه هند فرستادگان اسكندر را بسزا نواخت . روز ديگر دختر خود را با سيصد شتروار بار همه جامه و گوهر شاهوار و دينار ، با جام ، و پزشك و فيلسوف نزد اسكندر فرستاد . شاه به ديدن دختر كيد كه به زيبايى و تازه رويى چون بهار بود ، در شگفت و خيره شد چو سرو سَهى بر سرش گِرد ماه * نشايست كردن به دو در ، نگاه دو چشمش چو دو نرگس اندر بهشت * تو گفتى كه از ناز دارد سرشت سكندر نگه كرد بالاى او * همان موى و روى و سر و پاى او برو ريخت دينار چندان ز گنج * كه شد ماه را راه رفتن به رنج آزمودن اسكندر فرزانه و پزشك و جام كيد و چون فيلسوف و پزشك و جام را آزمود ، و همه چنان بودند كه كيد گفته بود با او پيمان دوستى بست . از آن پس اسكندر به قنوج سپاه راند . از آن جا نامهاى به فور فرستاد ، و وى را به فرمانبردارى خواند . پادشاه قنوج پاسخى تلخ و ناهموار فرستاد و به دو نوشت : مرا پيش خوانى ترا شرم نيست ؟ * خرد را بر مغزت آزرم نيست ؟ همه راى تو برترى جستن است * نهاد تو همرنگ اهريمن است به گيتى همه تخم زفتى مكار * بترس از گزند و بدِ روزگار سپاه آراستن اسكندر به رزم فور اسكندر برآشفت و با سپاه گران و شصت تن از اخترگران و موبدان به سوى قنوج راند . فور با پيلان جنگى بسيار به مقابله شتافت . چون اسبان سواران اسكندر از پيلان جنگى مىترسيدند پادشاه به تدبير و چارهگرى فرزانگان و هنروران پارسى و رومى و مصرى هزار اسب و سوار از آهن ساخت . درون اسبان آهنى را از نفت سياه آگند ، و در پيش سپاه در آنها آتش درافگند . پيلان به ديدن آتش رميدند و سپاهيان را آشوفتند .