حكيم ابوالقاسم فردوسى
484
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
كشته شدن دارا به دست دستوران خود آن گاه نامهاى به سالار هندوان نوشت و از او در جنگ با اسكندر يارى خواست . اسكندر چون از نيت دارا آگاه گشت با سپاهى رزمجو از استخر به كرمان رو نهاد . دو سپاه روياروىِ هم صف كشيدند ، و به شبگير در هم آويختند . لشكريان شكسته دل و سير گشته از نبرد ، پاى نيفشردند و گريختند . شهريار نيز با سيصد تن از سواران و دو دستورش جانوسيار و ماهيار در برابر دشمن روى برتافتند . ماهيار و جانوسيار چون دريافتند كه بخت دارا برگشته و طالعش تاريك شده يكى با دگر گفت كاين شوربخت * از او دور شد افسر و تاج و تخت ببايد زدن دشنهاى بر بَرَش * دگر تيغ هندى يكى بر سرش سكندر سپارد به ما كشورى * برين پادشاهى شويم افسرى هنگامى كه جانوسيار بر چپ ، و ماهيار بر راست شهريار ره مىسپردند بناگاه جانوسيار دشنهاى بر بر و سينهء دارا زد كه شاه به زخم آن از بالاى زين به زير افتاد . آن گاه جانوسيار زشتكار به اميد يافتن پادشاهىِ كشور شتابان نزديك اسكندر شد و گفت : من دارا دشمن ترا كشتم . اسكندر خشمگين گشت ، و چون نزديك دارا رسيد و روى زرد و بدن پر درد او را ديد سرش را از خاك برگرفت ، روى زانو نهاد و اندرزكردن دارا با اسكندر و مردن به دو گفت كاين بر تو آسان شود * دل بدسگالت هراسان شود تو برخيز و در مهد زرين نشين * و گر هست نيروت بر زين نشين ز هندو ز رومت پزشك آورم * ز دردِ تو خونين سرشك آورم سپارم ترا پادشاهى و تخت * چو بهتر شوى ما ببنديم رخت دارا به شنيدن اين سخنان از سرِ درد گريست و گفت : برآنم كه پاك دادار مهربان پاداش دلجويى و مهربانيت را بدهد . به هوش باش كه بد و نيك هر دو از يزدان است ، و نمودار راستى گفتارم خودِ من هستم كه پايان زندگيم هر كه را ديدهء روشن بين باشد مايهء عبرت است كه چندان گنج و سپاه داشتم ، زمان و زمين بندهام بود ، و اينك از فرزندان و