حكيم ابوالقاسم فردوسى

485

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

خويشان جدا و نااميد گشته‌ام ، و بدين گونه كه مىنگرى بر خاك افتاده‌ام . اسكندر به شنيدن اين سخنان غم انگيز اشك به ديده آورد . دارا به ديدن اشكباريش به دو گفت مگرى كز اين سود نيست * از آتش مرا بهره جز دود نيست به اندر زمن سر به سر گوش دار * پذيرنده باش و به دل هوش‌دار اسكندر گفت : آنچه مىخواهى وصيت كن . پيمان مىبندم هر چه گويى بجاى آورم . شهريار شوريده بخت گفت : اى شاهِ بختيار كامروا ، همهء فرزندان و كسان و پيوستگان مرا نيكو بدار دخترم روشنك را به همسرى بگير تا آتش زردشت پيوسته فروزان و جشنهاى سده و نوروز جاويد بماند . اسكندر بدين پيمان سپرد . آن گاه شهريار وى را گفت : جاى خود را به تو ، و روانم را به يزدان پاك سپردم و رفتم . اين گفت و جان داد . نامه نوشتن اسكندر نزد بزرگان ايران اسكندر به مرگ دارا جامه چاك كرد . تن او را در تابوت زر جاى داد و در دخمه‌اى با شكوه نهاد . آن گاه دو دار بر پا كرد ، و جانوسيار و ماهيار را بدانها آويخت . سپس نامه‌اى به اصفهان نزد دلاراى همسر دارا مادر روشنك فرستاد و نوشت : پس از اين كه شاهنشاه دارا همسر تو ، به دست جانوسيار بدكنش كشته شد ، به آيين شاهان وى را كفن و در دخمه كردم . بر مرگش بسيار اشك خونين نثار كردم . هيچ كس را از مرگ رهايى نيست . ما برگ را مانيم و مَرگ باد خزان . اگر او شد دل من همانند دل ِ او با شماست . دارا هنگام جان سپردن وصيت كرد و مرا اندرز داد كه روشنك را همسرِ خويش كنم . اگر مىپسندى و روا مىدارى او را با پرستندگان و دايگان به آيين تمام از اصفهان به استخر نزد من فرست . اسكندر نامه اسكندر نزد دلاراى مادر روشنك به روشنك نيز نامه‌اى فرستاد و پس از ستايش آفريدگار جهان