حكيم ابوالقاسم فردوسى
477
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
جستجو و آوردن گازر و زنش فرستاد . رزم داراب با سپاه روم از روىِ ديگر چون دو لشكر بهم رويارو شدند ، داراب از سپاهيان روم چندان بكُشت كه جوى خون روان شد . روز ديگر چون از نو جنگ در گرفت دگر بار داراب به قلب سپاه دشمن تاخت . همانند گرگ حمله بُرد و بسيارى را به خاك درافگند . شبانگاه وقتى لشكريان از دو سو به جايگاه خود بازگشتند رشنواد بسيار از غنايمى را كه از روميان به چنگ آورده بود روى هم انباشت ، و به داراب گفت : اين ، همه از آن تست كه دشمن را به گريز ناچار كردهاى . هر چه را خواهى برگير و باقى را به سپاهيان ببخش . داراب از آن همه نيزهاى برداشت و باقى را رها كرد تا سپهبد به سپاهيان دهد . روز ديگر چون هنگامهء نبرد گرم شد داراب چندان از دشمنان به خاك درافگند كه قيصر زينهار خواست . رشنواد وى را زينهار داد و شادمان از پيروزى بازگشت . گازر و زنش را كه به آنجا رسيده بودند نزد خويش خواند ، و از كار داراب پرسيد . بگفتند با او سخن هر چه بود * ز صندوق و ز گوهر نابسود ز رنج و ز پروردن شيرخوار * ز تيمار و ز گردش روزگار شناختن هماى پسر را همان گاه رشنواد نامهاى به هماى فرستاد و در آن از داراب و باران و طاق خوابگاه و جنگ و هنرنمائيهاى داراب و هر چه از گازر شنيده بود نوشت . گوهر سرخ را نيز به نامهبر داد كه به پادشاه بدهد . هماى چون نامه را خواند و گوهر را ديد سرشكش روان شد . دانست آن جوان كه روز عرض سپاه مِهرش به او جنبيد ، فرزند اوست . بدين شادى سيم و زر فراوان برافشاند ، به آتشكدهها و جايگاههاى بر پا داشتن جشن سده و نوروز گنجها فرستاد ، و چون روز دهم سپهبد و بزرگان و داراب نزد شاه آمدند يك هفته كسى را به دربار راه نداد . در اين مدت تختى زرين