حكيم ابوالقاسم فردوسى

476

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

اين سوار از كجاست ؟ چنين مىنمايد دلير و جنگى است اما اسب و سلاحش درخورِ كُندآورى و رزمندگى او نيست . رشنواد منزل به منزل سپاه مىراند و به دشمن نزديك مىشد . اتفاق را روزى هوا منقلب و توفانى شد . از جهش آذرخش آسمان ِ تيره روشن ، و از غريو رعد گيتى پر خروش شد . بارانى سيل آسا باريدن آغاز كرد . سپاهيان خيمه‌ها برپا كردند . داراب نيز چون سپاهيان دل آشفته گشت ، و جايى مىجست كه بدان از باران پناه جويد . ويرانه‌اى ديد كه در آن طاقى نااستوار بر پاى بود . زيرِ آن طاق درآمد و خفت . اتفاق را هنگامى كه سپهبَد گِرد لشكر مىگَشت از نزديك آن طاق گذشت . خروشى از آن ويرانه به گوشش رسيد . كه اى طاقِ آزرده هشيار باش * بر اين شاه ايران نگهدار باش نبودش يكى خيمه و يار و جفت * بيامد به زير تو اندر بخفت رشنواد در شگفت شد و درنگ كرد . دو بارِ ديگر نيز همين آواز شنيد . وى كسى را فرستاد تا بنگرد زير طاق كه خفته است . ديدند مردى جوان در چهرهء پهلوانان ، خاك را خوابگاه خود كرده ، و جامه و اسبش از باران تر شده است . فرمود كه او را بيدار كنند ، و نزد او آورند . چون دارا بيدار شد بر اسب نشست و از زير طاق بيرون آمد . همان دم طاق فرو ريخت . سپهبد سخت در شگفت شد . در خرگاه خود جايى براى او آراست ، و آتشى به كردار كوه برافروخت و چون روز ديگر خورشيد از كوهسار سر زد تازى اسبى زرين ستام ، و جوشن و تيغى زرين نيام به او داد ، و پرسيد كيستى ؟ چه نام دارى ، و بوم و نژادت كجاست ؟ چو بشنيد داراب يك سر بگفت * گذشته همه برگشاد از نهفت ز صندوق و ياقوت و بازوى خويش * ز دينار و ديبا به پهلوى خويش سپهبد طلايه سپاه را به داراب سپرد و همان روز كسى را به