حكيم ابوالقاسم فردوسى

475

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

سوار كاران هنر تاختن اسب و چوگان بازى و جنگاورى فرا گيرم . و بسيار نگذشت كه در اين هنرها چنان دانا و توانا گشت كه هيچ كس با او برنمىتابيد . پرسيدن داراب نژاد خود از زن گازر و جنگ آوردن به روميان روزى به تلخى گازر را گفت : به ديدار و كردار به تو نمىمانم ، و مِهر من به تو نمىجنبد . در شگفتم كه يزدان از چه مرا فرزند تو كرده است . به دو گفت گازر كه اينت سخن * دريغ آن شده رنجهاى كهن ترا گر منش زان من برتر است * پدر جوى را راز با مادر است يك روز كه گازر براى كار كردن كنار رودخانه رفت ، داراب در خانه را بست شمشير بر دست گرفت پيش زن گازر رفت و گفت : اگر آنچه مىپرسم براستى جواب نگويى با اين شمشير سر از تنت جدا مىكنم . چگونه افتاده كه من به خانهء شما درآمده‌ام ؟ و مرا از چه فرزند خود مىخوانيد ؟ من از گوهر كه‌ام ؟ زن گازر از بيم كشته شدن داستان يافتن او را براستى باز گفت . داراب در انديشه شد گفت : از آن همه خواسته كه در صندوق بود چيزى بجا مانده است ؟ زن گفت : بهره‌اى از آن زرِ سرخ و زمين و باغى كه بدان گوهرها خريده‌ايم بجاست . داراب اسبى و زين و گرز و كمندى خريد و خدمتگرى مرزبان شهر را كه مردى خردور و با فرهنگ و راى بود پذيرفت . چون چندى بر اين برآمد مهتر روم بر آن مرز تاخت ، و در گير و دار جنگ مرزبان كشته شد . همين كه هما از تاخت و تاز روميان آگاه شد رَشنواد را به گِرد آوردن ِ سپاه ، و جنگ با روميان گماشت . داراب نيز به آنان پيوست . آگاه شدن رشنواد از كار داراب روزى كه سپاهيان ِ آماده به جنگ از برابر هماى مىگذشتند اتفاق را شاه نگاهش به داراب افتاد ، و چون وى را بدان فرّ و برز ، آخته قامت و با هيبت ديد مهرش بجنبيد و پستانش پر از شير شد . از رشنواد سپهبد پرسيد