حكيم ابوالقاسم فردوسى

471

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

پاى زال را در بند نهاده ، و سيستان را تاراج كرده است كين خواهى را ، سپاهى گِرد آورد و در پىِ بهمن تاخت . شاه به شنيدن خبر لشكركشى فرامرز بُنه بر نهاد ، سپاه برنشاند و دو هفته در گورابه درنگ كرد . چون دو سپاه با هم رويارو شدند سه شبانروز جنگى سخت در پيوست . به روز چهارم بادى دهشتناك برخاست و چنان خاك بر سر و روى سپاهيان فرامرز افشاند كه توان پايدارى بر ايشان نماند . همگان پراگنده گشتند ، و فرامرز كه تنش از زخم شمشير سخت مجروح شده بود به دست سپاهيان دشمن اسير گشت . وى را پيش بهمن بردند . او فرامرز را به جان زينهار نداد و زنده بردار كرد . رها كردن بهمن ، زال را و بازگشتن به ايران پشوتن مهين دستور شاه كه رايمند و خردور و انديشمند بود بهمن را گفت : كنون غارت و كشتن و جنگ و جوش * مفرماى و مپسند چندين خروش ز يزدان بترس و ز ما شرم دار * نگه كن بدين گردش روزگار تو تا باشى اى خسرو پاك و راد * مرنجان كسى را كه دارد نژاد چو فرزند سام نريمان ز بند * بنالد به پروردگار بلند بپيچى از آن گر چه نيك اخترى * چو با كردگار افگند داورى تو تخت پادشاهى را از رستم يافتى نه از گشتاسب و اسفنديار . به ياد بيار تهمتن ، كىقباد را پادشاهى داد ، و پايهء شهريارى كىخسرو را استوار كرد . به شمشير او دشمنان ايران همه از پا درآمدند . اگر پند پذير و پسنديده رايى بند از پاى زال بردار و او را گرامى بدار . سخن پشوتن دانا و آخِر انديش در دل بهمن كارگر افتاد . از بد كردن به زال و كشتن فرامرز پشيمان شد . بند از پاى زال برداشت و به سپاهيانش فرمان داد از كشتن لشكريان پراگندهء فرامرز دست بدارند . چون زال از زندان به ايوان خويش بازگشت ، رودابه از بدى كه به زال رسيده بود به درد گريست . فغان برداشت