حكيم ابوالقاسم فردوسى

472

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

كه زارا دليرا گوا رستما * نبيرهء گوِ نامور نيرما تو تا زنده بودى كه آگاه بود * كه گشتاسب اندر جهان شاه بود كنون گنج تاراج و دستان اسير * پسر زار كشته به پيكان تير مبيناد چشم كس اين روزگار * زمين باد بىتخم اسفنديار دگر بار پشوتن بهمن را پند داد كه به شبگير از سرزمين سيستان بيرون رود ، و شاه چنين كرد . به زنى گرفتن بهمن هماى دختر خويش و جانشين كردن او بهمن هماى را كه نام ديگرش چهرزاد بود به زنى گرفت . چون شش ماه از دوران باردارى هماى سپرى شد بهمن بيمار گشت . شاه دانست كه مرگش فرا رسيده است . بزرگان سپاه و مهان و گرانمايگان را خواند و گفت : هماى تا آن گاه كه فرزند آورد بر شما پادشاه است ، و پس از او شهريارى از آن فرزند اوست . چه دختر باشد چه پسر . ساسان پسر بهمن از كار پدرش كه هماى و فرزندش را پادشاهى داده بود رنجيده و خشمگين گشت . بىخبر به سفر رفت . سرانجام در شهر نيشابور فرود آمد و آرام گرفت . در آن جا دخترى از نژاد بزرگان به زنى گرفت . چون همسرش پسرى به دنيا آورد نام خود - ساسان - را بر او نهاد ، و ديرى نگذشت كه پدر بمرد . چون كودك بباليد و به مردى رسيد از بينوايى شبانى شاه نيشابور را پذيرفت . چندى بر اين كار بود و آرامگاه به كوه و بيابان داشت .