حكيم ابوالقاسم فردوسى
27
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
كسان ضحاك همچنان در جستجوى برمايه بودند . در دل فرانك افتاد كه شاه تازى نژاد بدگوهر برمايه را مىيابد . از اين رو به مرغزار رفت و به نگهبان گفت : چنين پندارم زود باشد كه كسان ضحاك بدين جا رسند . بايد براى نجات جان فرزندم كه از جان شيرين گرامى ترش مىدارم سرزمين اين بيدادگر را رها كنم و به دامنهء كوه البرز پناه برم . مادر ستم رسيده با رنج بسيار خود را بدانجا رساند . در دامنهء كوه پيرى مستور و پرهيزگار و پاكيزه جان زندگى مىكرد . او از نيك و بدِ گردش چرخ نيلوفرى آسوده خاطر بود و به آن نمىپرداخت . فرانك به او گفت : اى نيك مرد عزيز ديدارِ پاك دين ، من شوريده بختى از مردم ايران - زمين ام . باور بدار كه اين گرانمايه فرزندم در جوانى خداوند جاه و نام خواهد شد . ضحاك نابكارِ ناخوش خيال در جستجوى اوست از سرِ مهر نگهبانش باش و پدروار تيمارش بدار . آن پارسا مردِ روشن نظر بر حال ِ مادر رنجيده و طفلش رحمت آورد و پرستاريش را پذيرا شد . ضحاك را از وجود برمايه در مرغزار آگهى دادند . آن تيره جان آتش نهاد شتابان و كينه خواه به مرغزار رفت . برمايه را كشت ، و هر چه از چهار پايان ديگر در آن مرغزار ديد نابود كرد . از آن پس به سراى فريدون راه يافت فراوان پژوهيد و كسى را پيدا نكرد . به بيدادگرى ايوانش را به آتش سوزاند . پرسيدن فريدون نژاد خود را از مادر وقتى فريدون شانزده ساله شد از كوه به زير آمد ، به خدمت مادر شتافت و گفت : بگو مر مرا تا كه بودم پدر * كيم من ز تخم كدامين گهر ؟ اگر كسى از بزرگان نام و نشان پدرم را پرسيد چه بگويم ؟ فرانك به آه و اندوه گفت : گوشدار تا با تو بگويم . آتبين مردى