حكيم ابوالقاسم فردوسى
28
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
آزاده ، نژاده و روى شناس از مردم ايرانشهر بود . نژاد از تهمورث ديو بند داشت . ديندار ، خردمند ، بيدار دل و بىآزار بود . شوى من و پدر تو او بود . بر سر دوش ضحاك جادو دو مار است كه خورش آنها هر روز مغزِ سرِ دو جوان است . پدرت را كشتند و مغز سرش را خورش آن دو مار كردند . ضحاك بدمنش قصد جان تو كرد . من ناچار از شهر گريختم و شتابان رو به بيابان نهادم . پس از مدتى خسته و درمانده به مرغزارى رسيدم در آن جا گاوى ديدم برمايه نام كه پوستش چون طاووس سراسر رنگ و نگار بود . از خداوند برمايه و مرغزار طلب كردم كه تيمار داريت كند ، و از شير آن گاو بىنظير پرورشت دهد . آن نيك مرد راست خوىِ پاكيزه جان نگهبانى ترا پذيرا شد و سه سال از شير برمايه پرورشت داد . ضحاك تيره دل ِ سيهكار بر جاى تو و برمايه آگاه شد . ناچار ترا بر گرفتم و به پيرى كوهنشين سپردم . شاه بيدادگر برمايه دايهء خوب ترا كشت و سراى ما را كه ايوانش سر به گردون افراشته بود ويران و با خاك يكسان كرد . فريدون به شنيدن گفتار مادرش سخت پيچان و جوشان شد از سر خشم چين در ابرو افگند و چنين داد پاسخ به مادر كه شير * نگردد مگر ز آزمايش دلير كنون كردنى كرد جادو پرست * مرا برد بايد به شمشير دست بپويم به فرمان يزدان پاك * برآرم ز ايوان ضحاك خاك فرانك به او گفت : كارى كه انديشيدهاى پر خطر و بيم انگيز است . ضحاك سپاهيان بسيار دارد كه همه به خدمت او كمر بستهاند ، و اگر خواهد از هر كشور لشكريان انبوه به ياريش مىآيند . جهان را به چشم جوانى مبين جوانان آتشناك و درشت سخن اند و از پايان ِ تلخِ شتابزدگى ناآگاه كه هر كو نبيد جوانى چشيد * به گيتى جز از خويشتن را نديد بدان مستى اندر دهد سر به باد * ترا روز جز شاد و خرم مباد