حكيم ابوالقاسم فردوسى

464

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

رستم فرستاد . به رستم نوشت : كه يزدان سپاس اى جهان پهلوان * كه ما از تو شاديم و روشن روان نبيره كه از جان گرامىتر است * به دانش ز جاماسب نامى تراست به بخت تو آموخت فرهنگ و راى * سزد گر فرستى كنون با ز جاى و به بهمن نوشت : مرا ديدارت آرزوست . چون نامه بخوانى در زابل ممان ، و نزد من بازگرد . رستم چون نامهء گشتاسب را خواند آنچه از خفتان و خنجر و برگستوان و تير و كمان ، گوهر و سيم و زر ، كمرهاى زرين و ياقوت در گنجينه داشت به بهمن داد . دو منزل او را بدرقه كرد . پس آن گاه پيش شاه فرستاد . پايان ِ كارِ رستم رفتن رستم به كابل از بهر برادرش شغاد زال را در شبستان كنيزكى بود آفتاب‌روى ، خواننده ، و نوازندهء رود . از اين كنيزك پسرى در وجود آمد كه به خوبرويى از ماه گرو مىبرد . زال ستاره‌شناسان كشمير و كابل و ديگر كشورها را نزد خويش خواند تا طالع و سرنوشت وى را بنگرند و بگويند . هر يك از اخترگران شمارِ سپهر برگرفت . در پايان كار با هم راى زدند ، و به زال گفتند : اين كودك شوم و بد اختر است . چون ببالد دلير و جنگاور شود ، و كند تخمهء سام ِ نيرم تباه * شكست اندر آرد بدين دستگاه همه سيستان زو شود پر خروش * و ز او شهر ايران برآيد به جوش دستان سام به شنيدن اين سخن سخت غمى و دردمند گشت . به يزدان پاك ناليد . وى را به ايزد يكتا سپرد . نامش را شَغاد نهاد ، و به تربيتش كوشيد . چون يال برافراخت او را پيش شاه كابل فرستاد . شَغاد اندك اندك در جنگاورى و سوار كارى ، و نبرد با گرز و كمند نام آور گشت . پادشاه كابل چون شايستگى وى را دريافت ، دخترش را به زنى