حكيم ابوالقاسم فردوسى
465
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
به او داد . چاه كندن شاه كابل در شكارگاه و افتادن رستم و زواره در آن در آن روزگاران پادشاه كابل هر سال به گنجايش يك چرم گاو باژ و ساو براى رستم مىفرستاد . وى بر اين آرزو و اميد بود كه چون شَغاد دامادى او يافته از آن پس رستم باژ نمىستاند . امّا تهمتن چون هنگام گرفتن باژ آمد ، طلب كرد و گرفت . شَغاد از كار برادر دژم و خشمگين گشت و در انديشهء كشتن او افتاد . چون نيّت خود را با پادشاه كابل در ميان نهاد به او گفت : روزى به بهانهاى مهتران و سران سپاه را بخوان . چون رامشگران به پايكوبى درآمدند و سرِ همگان از باده گرم شد مرا ناسزا و سخنان سرد بگوى . بدين بهانه از تو روى برمىتابم ، به سيستان پيش پدرم مىروم از تو مىنالم ، و ترا بدگهر و زشتكار مىخوانم و دشنام مىدهم . چون راهى سيستان شدم تو در نخجيرگاه چندين چاه ژرفناك ، بر اندازهء رستم و رخش بكَن . در بُن هر چاه چندين تيغ برنده و دراز بنشان ، و سرِ چاه را به خس و خاشاك بپوشان . چون اين كار راست شد با هيچ كس از آن مگوى . پادشاه كابل سورى بزرگ آراست ، و مهان ِ كابل و سران ِ سپاه را خواند . چون سرها از باده گرم شد شغاد گفت : در اين بزم من از همگان برترم ، از آن كه پدرم دستان و برادرم رستم است . كيست كه گهر نامورتر از من دارد ؟ شاه كابل به شنيدن اين سخن بر او برآشفت ، و گفت آنان ترا از خود راندهاند . نكرد است ياد از تو دستان سام * برادر ز تو كى بَرَد نيز نام تو از چاكران كمترى بر دَرَش * برادر نخواند ترا مادرش شَغاد بدين سخن تافته و آشفته گشت و راهى زابل شد . زال به ديدنش شادان گشت و از حال شاه كابل پرسيد . شَغاد جواب داد : از او هيچ ياد مكن و نامش را بر زبان مياور . او در انجمنى كه همهء بزرگان و