حكيم ابوالقاسم فردوسى

458

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

چرا پيل جنگى چو روباه گشت ؟ * ز رزمت چنين دست كوتاه گشت پشيمان شو و دست را ده به بند * كزين پس نيابى تو از من گزند بدين خستگى نزد شاهَت بَرَم * ز كردارها بىگناهت بَرَم و اگر همچنان سرِ جنگ دارى وصيّت خود را بكن از ايزد پاك آمرزش بطلب ، و بخواه گناهت را ببخشد . رستم گفت : اكنون شب تيره فرا رسيده سوى لشكرت بازگرد من نيز به ايوان خود مىروم تا بياسايم و زخمهايم را ببندم . اسفنديار جواب داد : امشب ترا زينهار مىدهم . هر چه خواهى به كسان خود بگو ، و هر چه خواهى بكن . سگالش رستم با خويشان چون رستم به ايوان رسيد و دستان او را بدان گونه خسته و دردمند ديد غمين گشت . زواره و فرامرز گريان شدند ، و رودابه مويش را به چنگ كَند . رستم به آنان گفت : ناليدن و مويه كردن و موى كَندن چه سود دارد ؟ دشوار اين است كه چون اسفنديار رزمنده مردى نديده‌ام . هنگامى كه كمربند ديو سپيد را گرفتم به سبكى يك شاخهء بيد او را بر زمين زدم . هميشه خدنگم از سندان و سپر گذر مىكرد اما وقتى خدنگم را بر خفتان اسفنديار زدم چنان نمود كه خارى بر سنگ خارا زده‌اند . چاره جز اين ندارم به جايى روم كه از من نشان نيابد . چاره ساختن سيمرغ رستم را زال گفت : جز مرگ هر دشوارى را چاره‌گرى مىتوان كرد . در اين كار بايد از سيمرغ يارى بجويم . آن گاه سه مِجمَر بالاى كوه برد . در يك آتشدان آتش برافروخت و لختى از پر سيمرغ را در آن بسوخت . چون پاسى از تيره شب گذشت سيمرغ در آن جا فرود آمد و پرسيد از چه به غم نشسته‌اى ، و مرا بهر چه خواندى ؟ گفت : سراسر اندام رستم و رخش از بدِ دشمن مجروح شده است . سيمرغ گفت : غمگين مباش . در خستگيهاى تهمتن و رخش نگريست . هشت پيكان از اندام رستم به منقار بيرون