حكيم ابوالقاسم فردوسى
459
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
كشيد و پَرَش را بدان زخمها سود . در دَم همه درمان يافت . شش پيكان نيز از گردن ِ رخش به درآورد . آن گاه رستم را گفت : از چه با اسفنديار رزم جُستى ؟ او رويين تن است ، و هيچ سلاحى بر او كارگر نيست . به دو گفت رستم كه گر او ز بند * نگفتى ، نگشتى دل من نژند مرا كشتن آسان تر آيد ز ننگ * اگر بازمانم به جايى ز جنگ سيمرغ گفت : اگر با من پيمان ببندى كه بر او دليرى و فرمانروايى نجويى ترا چيزى بياموزم تا كامروا شوى . رستم پيمان بست كه از فرمان سيمرغ سر نپيچد . سپس پيل تن به دستور سيمرغ خنجرى آبگون برگزيد بر رخش نشست و چندان راند تا به نزديك دريا رسيد . آن گاه سيمرغ كنار درخت گزى از هوا فرود آمد و به وى گفت از اين درخت شاخى بلند و باريك برگير ، با گرمى آتش راست كن ، سه پر و دو پيكان به آن در نشان ، و چون فردا به ميدان كارزار رفتى ، بزارى از او بخواه كه از جنگ درگذرد . اگر چند بار به التماس از او خواستى كه آشتى جويد و نپذيرفت ، بدان كه زمانش به سر رسيده است . آن گاه كمان را به زه ، و اين چوب گز را به سوى چشمش راست كن . سرنوشت آن را در چشمش فرو مىبَرَد ، و مىكُشد . بازگشتن رستم به جنگ اسفنديار پس از پريدن سيمرغ رستم چوب گز را به آتش راست كرد . پيكان را بر آن برنشاند و همين كه سپيدهء صبح دميد سليح نبرد پوشيد و به ميدان رزم رفت . اسفنديار چون او و رخش را تن دُرست ديد در شگفت شد ، و به وى گفت : تو از جادوىِ زال گشتى دُرُست * و گرنه تن تو همى دخمه جست بكوبمت امروز از آن گونه يال * كزين پس نبيند ترا زنده زال پيل تن گفت : از يزدان پاك بترس ، خرد را بر جان خود فرمانروا كن . من امروز براى جنگيدن با تو نيامدهام . ترا به دادارِ زردشت ، به نوش آذر و آذرفرهى ، به خورشيد و ماه و اوستا و زند سوگند مىدهم كه از