حكيم ابوالقاسم فردوسى

26

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

از هراس او روز روشن در نظرش شب تيره مىنمود ، و آرام و قرار و خورد و خوابش نبود . اندر زادن فريدون چون روزگارى سپرى شد فريدون به دنيا آمد . اندك اندك چون سرو سَهى باليد . از سيمايش فرّ ايزدى نمايان بود . جهانجوى با فر جمشيد بود * به كردار تابنده خورشيد بود جهان را چو باران به بايستگى * روان را چو دانش به شايستگى مقارن اين احوال گوساله‌اى از مادر جدا شد . چون طاووس هر مويش به رنگى بود . همگان ، خاصه بخردان و ستاره‌شناسان و موبدان از ديدن چنان گوسالهء زيبا در شگفت ماندند . تا آن زمان هيچ كس آن سان گوساله نديده بود و وصفش را از زبان ديگران نشنيده بود . ضحاك جستجوگران بسيار به يافتن او به هر سو فرستاد . آتبين پدر فريدون كه از بدخواهى آن شاه مردم گزاى بيدادگر آگاه بود از بيم مدتى در يك جا آرام نمىگرفت و پيوسته از جايى به جاى ديگر مىرفت . از بخت بد روزى به دست روزبانان ضحاك گرفتار شد . او را در بند كردند ، و پيش بيوراسب - بردند . ضحاك او را كشت و مغزش را خوراك ماران دوش خود كرد . فرانك مادر فريدون وقتى از آن بيداد كه بر همسرش رفته بود آگاه شد پر از داغ دل ، خستهء روزگار * همى رفت پويان بدان مرغزار كجا نامور گاو بر مايه بود * كه بايسته بر تنش پيرايه بود فرانك با دلى دردمند و چشمى خونبار پيش نگهبان مرغزار رفت و بزارى گفت : ترا به يزدان ِ پاك سوگند ، اين كودك را زمانى به زنهار دار چون پدر ، او را تيماردارى كن ، و از شير اين گاو پرورشش بده . نگهبان بيشه به خوشرويى پذيرفت و پيمان سپرد كه او را چون كودك خويش بپرورَد .