حكيم ابوالقاسم فردوسى

452

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

را در بر گرفت ، و بر او آفرين بسيار خواند . رستم گفت : آرزويم اين است كه به خانهء من فرود آيى تا روزى چند با هم به شادى و گفتگو بنشينيم . اسفنديار جواب داد : كيست كه به همنشينى تو آرزومند و دلخوش نباشد ، اما سر پيچى از فرمان شاه را نمىتوانم . مرا نفرموده است كه در زابل درنگ كنم تو نيز سزاوار است آن كنى كه شهريار فرموده است . تو خود بند بر پاى نه بىدرنگ * نباشد ز بند شهنشاه ننگ ترا چون بَرَم بسته نزديك شاه * سراسر به دو باز گردد گناه نمانم كه تا شب بمانى به بند * نه بر جانت آيد ز چيزى گزند شاه پيمان نهاده است كه چون برگردم تاج و تخت و گنج و سپاه را به من سپارد . وقتى پادشاهى مرا شد ترا نيكوييها مىكنم ، و چندان خواسته و زر و گهرت بخشم كه سراسر كشورت را بدان آبادان كنى . پيل تن گفت : از اين سخن درگذر كه تا زنده‌ام هيچ كس نمىتواند بند بر من نهد . آن گاه بر رخش نشست و به سراپردهء خود رفت . پشوتن كه رهنماى اسفنديار بود ، پيش وى آمد و گفت : پيل تن هرگز بدين زبونى و خوارى رضا نمىدهد كه كسى وى را به بند درآورد تو نيز دست از او باز نمىدارى و كار به نبرد مىانجامد بپرهيز و با جان ستيزه مكن * نيوشنده باش از برادر سُخُن شنيدم همه هر چه رستم بگفت * بزرگيش با مردمى بود جفت پوزش كردن اسفنديار از ناخواندن رستم به مهمانى روز ديگر پيل تن بر رخش نشست و به كنار هيرمند آمد . هر كس از سپاهيان كه رستم را ديد مهرش را در دل خود جاى داد . چون پيش اسفنديار آمد به او گفت : خويش را سخت بزرگ مىشمارى و هيچ كس را همسنگ خود نمىدانى . آگاه باش كه رستم را در سراسر گيتى هماورد نيست . بسى از دليران چون زور بازوى مرا دريافتند جنگ ناكرده گريختند . كاموس جنگى و خاقان چين به دستِ من زبون و افگنده