حكيم ابوالقاسم فردوسى

451

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

تهمتن وى را در بر گرفت و نواخت ، و پس از اين كه نان و خورش خوردند هر دو بر باره نشستند و همى راندند . بهمن در راه پيام اسفنديار را به رستم رساند . پاسخ دادن رستم بهمن را پيل تن به بهمن گفت : پيام اسفنديار را شنيدم ، از سوى من به او بگو : هر آن كس كه دارد روانش خرد * سرِ مايهء كارها بنگرد مگوى آنچه هرگز نگفتست كس * به مردى مكن باد را در قفس همان تابش مهر نتوان نهفت * نه روبَه توان كرد با شير جفت نديدست كس بند بر پاى من * نه بگرفت شير ژيان جاى من به مردى ز دل دور كن خشم و كين * جهان را به چشم جوانى مبين به خرّمى به خانهء ما فرود آى ، و بباش تا سپاهيان تو از رنج راه بياسايند . هر زمان آهنگ بازگشتن كنى در راه عنان از عنانت نمىپيچم و همراهت به درگاه شاه مىآيم ، و از او مىپرسم چه گناه كرده‌ام كه دستم بايد به بند شود ؟ بازگشت بهمن بهمن به شنيدن سخنان رستم بر باره نشست و سوى پدر روانه شد ، و چون به او رسيد به دو گفت چون رستم پيل تن * نديده بود كس به هر انجمن بيامد كنون تا لب هيرمند * ابى جوشن و خود و گرز و كمند به ديدار شاه آمدستش نياز * ندانم چه دارد همى با تو راز رسيدن رستم و اسفنديار با يكديگر آن گاه بهمن گفته‌هاى پيل تن را بر اسفنديار خواند . سپهبد با صدهزار مردِ سپاهى از هيرمند گذشت ، تهمتن به ديدن وى از رخش فرود آمد ، بر او آفرين خواند و گفت : خُنُك شاه كو چون تو دارد پسر * به بالا و چهرت بنازد پدر خُنُك شهر ايران كه تخت ترا * پرستند و بيدار بخت ترا همه دشمنان از تو پر بيم باد * دل بدسگالان به دو نيم باد اسفنديار به شنيدن اين سخنان از اسب فرود آمد ، تن پيلوار رستم