حكيم ابوالقاسم فردوسى
450
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
شد . بهمن زال را نشناخت . از او پرسيد پوردستان كجاست ؟ اسفنديار در طلب وى به زابل آمده ، و اكنون بر لب جويبار سراپرده برافراشته است . زال گفت : رستم و زواره و فرامرز و چند تن از سپاهيان به نخجير رفتهاند ، فرود آى و بياساى و به شادى بنشين تا تهمتن بيايد . بهمن گفت : اسفنديار مرا براى ميگسارى و رامش نفرستاده است ، كسى را برگزين تا مرا به نخجيرگاه پيش رستم ببرد . زال پرسيد : كيستى و نامت چيست ؟ بهمن جواب داد : من بهمن پسر اسفنديارم . زال به شنيدن اين جواب از اسب فرود آمد ، بر او نماز برد ، و خواهش كرد كه از اسب فرود آيد تا رستم از نخجيرگاه باز گردد . وى نپذيرفت . ناچار زال او را با گردى به نخجيرگاه فرستاد . در راه كوهى بود . بهمن با اسب بالاى آن رفت ، و چون به نخجيرگاه نگه كرد رستم را ديد كه به تن چون كوه بيستون بود . درختى كه بر آن گورى زده بود به دست داشت . بهمن به ديدن پيل تن در شگفت شد و به خود گفت : به گيتى كسى مرد از اين سان نديد * نه از نامداران پيشين شنيد بترسم كه با او يل اسفنديار * نتابد ، بپيچد سر از كارزار من او را به يك سنگ بىجان كنم * دل زال و رودابه پيچان كنم بهمن سنگى بزرگ از كوه جدا و رها كرد . زواره ديد و در دم پيل تن را از غلتان شدن سنگ خبر داد . رستم بيم نكرد . نجنبيد ، و گور را بر زمين ننهاد . و چون سنگ نزديك او رسيد با پاشنهء پا آن را از خود دور كرد . بهمن به خود گفت : اگر اسفنديار با اين نامور بجنگد بىگمان خود را رسوا و سرافگنده مىكند . آنگاه پر انديشه از كوه فرود آمد ، و به نخجيرگاه پيش رستم رفت . پيل تن و زواره وى را پذيره شدند ، و نامش را پرسيدند . گفت : من بهمن پسر اسفنديارم ، و پيامى از سوى او آوردهام .